تبليغاتX
هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن


هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن

بی خداحافظی .....

نخستین مرحله عشق،محبت است
باید قلب خود را به گونه ای بپروانیم که شادمانی همه موجودات زنده را آرزو کنیم

 

 

 

 

 

 


دومین مرحله عشق ،شفقت است .چنان که به رنج تمامی موجودات هستی بیندیشیم
انگونه که اندوه و تشویش انها در خیالمان جان بگیرد
و حس شفقت و همدلی نسبت به انان در درونمان بیدار شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


سومین مرحله عشق ،شادمانی است
چنان که بفکر بهروزی دیگران باشیم و از شادمانی آنان شاد شویم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چهارمین مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکی هاست.
چنان که به پیامدی های شیطانی گناه و گمراهی بیندیشیم
در این مرحله درک میکنیم که خوشی های آنی چه اندازه حقیر هستند و میتوانند چه عواقب فاجعه باری به بار اورند




 

 

 

 

 

 

 


پنجمین مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواری است.
به گونه ای که با آرامشی منصفانه و صفا و آسودگی کامل به سرنوشتمان بنگریم


 

 

 

 

 

 


خنده ات از ته دل
گریه ات از سر شوق
شاداب باشید
همیشه سبز


 

نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |

يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است

اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است

 

 

 

 

 

 

 

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت

گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است


 

 

 

 

 

 

 

 

 

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم

عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است


 

 

 

 

 

 

عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد

عابري اين تابلو را دورميدان ديده است

 

 

 

 

 

 

 

 

يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است

چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل

يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است

 

 

 

 

 

 

 

زري

نوشته شده در جمعه 24 فروردین1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |

سلام به همه دوستای مهربان و دوست داشتنی ام
تا حالا شده نامه های دلتون را بخوانید؟
اصلا" دلتون تا حالا براتون نامه نوشته؟ من که می گم حتما" نوشته است .
الآن یکی از این نامه ها را براتون می نویسم اسم و شماره شناسنامه و ..... را خودتون جایگذاری کنید.



با عرض سلام خدمت ..................

اینجانب................ فرزند.................. به شماره شناسنامه ................ متولد............... صادره از.........
می خواهم یه شخص حاضر خودم اعلام کنم که خسته ام. از این آوارگی خسته ام .از این پوچی خسته ام. از این بی برنامگی خسته ام. از این سرکار گذاشتن خودم خسته ام.از این در به دری خسته ام.از این فکرهای بی پایان خسته ام. از این مخفی کاری ها خسته ام.از گول زدن خودم خسته ام.
حال شخص حاضر ..................... آیا باز هم میخواهی به این کارهایت ادامه دهی؟!؟!
این یک هشدار برای تو می باشد.آیا تا به حال به خود توجه کردهای؟!
تا چه زمانی می خواهی به خستگی هایت اضافه کنی؟!
آیا صدای پای گذر زمان را نمیشنوی؟؟
تو پیر خواهی شد و افسوس گذشته به تمامی این خستگی ها افزوده خواهد شد.
هوشیار باش که این اخطاری از درون تو به خود تو بود . بهتر است که دست از غفلت برداری. خوب نگاه کن همه صعود کردند و تو در کوهپایه زندگی تنها ماندی.تنهای تنها!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بدرود
 
نوشته شده در سه شنبه 21 فروردین1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |

دوستان خوب و مهربان و صمیمیم سلام
عاشقانه دوستتان می دارم
**************

زبان گفتن قاصر است برای حال من

شبیه کویر شد دلم

شبیه سیل چشم من

ولی دریغ که مونسم نیامدی

من از چه دگر صدا کنم تو را

که در درون سینه ام سکوت خفته است

نگاه چشمهای من به هر ثانیه پس از تو معجزه است

هزار بار صبح برخواستم و باورم نشد که بعد تو زنده ام

ولی کنون نه زنده ام نه مرده ام

 فقط شبیه یک ستون سنگی شکسته ام

شبیه یک اتاقک تاریک که در را به روی خود بسته ام

نه، نه ، من خود درم؛ من دری شکسته ام

دری که نیمه بسته بود

ولی تو پا پس کشیدی وکنون بسته و شکسته ام

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
دوست همیشگی شما
پانیذ
نوشته شده در پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |

دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
              دنبال چه می گشتم ؟؟!  نمی دانم!       شاید دنبال خودم! 
  انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
                           آمده بود سری به ما بزند و برود .
                                سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
    (( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
   ___________________-----____---_____---__گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)
 
او که رفت , به رسم هر شب فانوسی روشن کردم. صندوقچه ی کنار ایوان  چشمانم را نوازش می داد.
       یادش به خیر!
                             آن روز ها!          یادت هست؟؟!
 
سهم ما از دریای فرصت , صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!
        آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!
صبح که می شد
    به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!
                                   
       بهترین !بهترین !بهترین !...........................
 
آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!
 
یادم نمی رود آن شب :
      با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ , خسته و خوشحال , از ساحل فرصت آ مدیم , توی همین ایوان!
                           
   در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................
       بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!
                      دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................دیگرانتظارها به لب رسیده بود!!!
   تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار ,  برای  شروع نکردن بود! نه برای شروع!!
 
                کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!
                         
                 کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم!   .............            و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!!
 
خدایا! کمکمان می کنی , میدانم!!
 
جیب هایتان سوراخ , صندوقچه هایتان بی بهانه و انتظار باد!!

*****************
گير كردم بين اين دو ضرب المثل، دارم هنگ ميكنم: بالاخره «جواب ابلهان خاموشي است» يا «سكوت علامت رضاست»؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |


Design By : Night Skin