تبليغاتX
هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن


هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن

بی خداحافظی .....


عزیزم از اینکه الان پیش همیم خوشحال به نظر نمیرسی؟

-- نه خوشحالم فقط دلم شور میزنه . . . !

عزیزم سعی کن زودتر از محمود جدا شی تا با خیال

راحت کنار هم باشیم

-- نمیشه که زمان میبره باید یک بهانه ای جور کنم برای جدایی

حالا زیاد بهش فکر نکن بزار از کنار هم بودن لذت ببریم

اینجا به غیر از خودت و خودم هیچ کس نیست

عزیزم دوست دارم لباسم رو تو برام در بیاری . . .

.

.

.

محمود که به رفتارهای زنش مشکوک شده بود

اون روز تظاهر به رفتن کرده بود و در خونه مخفی شده بود

و شاهد خیانت زنش بود

چاقوی نسبتا بزرگی رو از توی آشپز خونه برداشت

خیلی آروم وارد اتاق شد

هنوز احمد و مرجان متوجه حضور محمود نشدن

چشم های مست احمد به یک باره گرد میشه

دهانش باز میشه ولی نمیتونه فریاد بزنه مرجان متعجب

میپرسه چی شد احمد  . . . !!!

محمود چاقو رو تو کمر احمد فرو کرده . . .

جنازه نیمه جان احمد از رویه مرجان پرت میشه !

صورت برافروخته محمود در مقابل مرجان قرار میگیره!

دست های محمود دور گلویه مرجان حلقه میزنند

مرجان دست و پا میزننه! . . . میزنه! . . . میزنه! . . . دیگه نمیزنه!

 

 

دو ساعت بعد کلانتری

محمود: من زن خائنم رو همراه با معشوقش کشتم . . . !!!


یک خواهش !

بهترین و جذاب ترین وبلاگی رو که سراغ دارین اسم و آدرسش رو

و دلیل خوب بودنش رو تو قسمت نظرات برام بنویسید

خیلی ممنون میشم

 

نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |


صدای زنگ تلفن . . . !؟

-- بله

- سلام سعید ببین من دیگه دارم میرم

اگه می خوای برای آخرین بار همو ببینیم

ساعت ۱۰ بیا فرودگاه پرواز دارم

-- پروانه یعنی واقعا دیگه می خوای بری !؟

- معلومه که می خوام برم بمونم اینجا چیکار

اینجا چیزی نیست که به خاطرش بمونم . . .

-- پروانه به خاطر من به خاطر عشقمون . . . خاطراتمون

- وااای سعید چرا نمی خوای قبول کنی

این چیزی که تو بهش میگی عشق و خاطرات

همش یک جور بازیه کودکانه بود فراموششون کن

-- یعنی واقعا تو اینطوری فکر می کنی . . . برات متاسفم

- بحرحال دوست داشتی بیا نداشتیم نیا . . .

من کار دارم باید قطع کنم کاری نداری ؟

الو الو سعید . . . چرا جواب نمی دی . . . الو . . . دیوونه

.

چشمهای خیس سعید دارن رفتن پروانه رو میبینن . . .!

 

گفتم نرو پرپر میشم

گفتی می خوام رها باشم

گفتم آخه عاشق شدم

گفتی می خوام تنها باشم

گفتم دلم

گفتی بسوز

گفتم یه عمره باز هنوزززز . . .

گفتم پس عمرم چی میشه ؟

گفتی هدر شد شب و روز

واااااااااااااااااااااااای دلم 

گفتم آخه داغون میشم

گفتی به من خوش میگذره

گفتم بیا چشمام به تو

گفتی آخه کی میخره

گفتم مرا جنس میدی

گفتی آره بی قیمتی

گفتم یک روز کسی بودم با من نکون بی حرمتی

گفتم صدام میمیره باز

گفتی به در بسوز بساز

گفتم حالا که پیر شدم

گفتی که از تو سیر شودم

گفتم تمنا میکنم

گفتی می خوام خوردت کنم

گفتم بیا بشکن تنو

گفتی فراموش کن منو

گفتی فراموش کن منو

گفتی فراموش کن منو

.

.

.

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |


 

روزی که عاشقش شودم حرفی از رفتن و جدایی نبود

حالا که دلم رو اسیر کرده منو شیفته خودش کرده

میگه باید برم . . . چرا . . . ؟

جواب های تکراری !!!

ما برای هم ساخته نشدیم . . . رابطه ما از اول یک اشتباه بود!!!

دیگه از این بدتر نمیشه . . . جدایی . . .

الان که تنها کنج اتاقم نشستم و خیره شدم به قاب عکس روی میز

کاشکی پروانه هم کنارم بود و با من این ترانه رو گوش می کرد

 

 

به خدا همیشه از خدا می خوام لحظه جدایمون سر نرسه

تا همیشه پا به پای هم باشیم اما این کوچه به آخر نرسه

نگو تا ابد باید تنها باشم آرزوهای منو ازم نگیر

من می خوام با تو باشم با خود تو عشق من عشقم رو دست کم نگیر

عشقم رو دست کم نگیر

این همه شادابی یک روزی حروم میشه

کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم میشه

تا ابد با من باش همه هستی من

هستی مو ازم نگیر حرف رفتن رو نزن

نزن

نزن

نزن

.

.

.

 

نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |


زدن رگ دست اولین چیزی بود که به فکر هانیه می رسید . . . !!!؟

شاید بهتر باشه از یک جای بلند خودم رو پرت کنم . . . !!!؟

اصلا چرا خودم رو بکشم !؟ . . . میرم و اون کثافت عوضی رو می کشم

آره فرهاد رو می کشم تا دیگه نتونه از این کثافت کاری ها با کسی بکنه!

ولی نه تقصیر خودمه نباید گول حرف هاشو می خوردم خیلی خر بودم !

چقدر می گفت دوست دارم .عاشقتم . میام خواستگاریت . . .

همش دروغ بود . . . . . . . . . . . .

حالا من موندم و این بی آبرویی که سرم اومده . . .

اگه بابام بفهمه خفم می کنه . . . مادرم سکته می کنه . . .

چیکار کنم خدا دردم رو به کی بگم . . .

دیگه این زندگی رو نمی خوام . . . نمی خوام . . . نمی خوام

.

.

.

نگاه مضطرب ... قلبهای پر التهاب و دستان لرزان مادر رو پدر

پشت در اتاق عمل . . .

آقای دکتر چی شد حال دخترم چطوره؟؟؟ . . .

دیر رسوندینش خون زیادی ازش رفته بود . . . متاسفم . . .

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |

مثل همیشه لطف کنید و این داستان رو تا آخر بخونید(ممنون)


عابدی بالای کوهی عبادت خدا می کرد . روزی مادر عابد برای دیدن او به بالای کوه رفت

هر چه پسرش رو صدا کرد چون مشغول عبادت بود جواب نداد مادر ناراحت شد

و احساس کرد که پسرش عمدا جواب او را نمی دهد . همون جا پسرش رو نفرین کرد

گفت:الهی به دردی گرفتار بشی که زنان بدکاره به تماشای تو بیایند .

روزها گذشت روزی چوپانی گوسفندانش را برای چرا به پایین همان کوه آورد.

 چوپان دختر زیبا رویی را دید که از شهر بر می گشت و به سمت روستایشان میرفت

شیطان وسوسه اش کرد و او به سراغ دختر رفت و به زور تهدید به کشتن با او زنا کرد

 

 

 

 

 

 

 

چند وقتی گذشت تا اینکه پدر و مادر دختر متوجه حاملگی دخترشان شدند

از اونها اصرار و از دختر انکار تا اینکه بلاخره دختر گفت روزی که از شهر برمیگشتم

مردی از بالای آن کوه به پایین آمد و به زور با من زنا کرد

منتظر ماندن تا بچه به دنیا آمد بچه را به پیش حاکم بردند و قضیه را تعریف کردند

حاکم مامورانی را فرستاد و مرد عابد را آوردند . حاکم به دختر گفت آیا این مرد با تو زنا کرد

دختر که دید که او نیست ولی اگر بگوید نه این نیست و آن چوپان را هم نمی تواند پیدا کند

و کسی حرفش را باور نخواهد کرد پس گفت آری همین مرد است

عابد بیچاره هر چه گفت که من نبودم فایده ای نداشت

حاکم دستور داد که عابد را ببندند و در شهر بگردانند و ماموان حکومتی جرم او را

فریاد زنند تا درس عبرتی باشد برای دیگران

وقتی ماموران این کار را کردند زنان بدکاره شنیدند و به تماشای او رفتند

عابد که این صحنه را دید به یاد نفرین مادرش افتاد و لحظه ای به حال خودش خندش گرفت

ماموران که این صحنه رادیدند گفتند که معلوم میشود این مرد با این زنان هم ارتباط داشته

پس به حاکم گفتند و حاکم خیلی عصبانی شد و دستور داد که او را در میدان شهر به دار

بیاویزند . وقتی که می خواستند او را حلق آویز کنند زنی از پشت جمعیت فریاد زد

دست نگه دارید حاکم پرسید این زن کیست گفتند مادر این مرد است . مادر عابد به حاکم گفت

من پسرم رو میشناسم او زنا کار نیست من نفرینش کردم این بلا به سرش آمد

حاکم گفت چطور می توانی ثابت کنی مادر گفت از همین کودک بپرسید پدر تو کیست

حاکم گفت این بچه که قادر نیست صحبت کند چطور؟

مادر گفت شما بپرسید اگر جواب نداد پسرم رو اعدام کنید. در همین لحظه مادر ارتباطی بر قرار کرد با خدای

بزرگ و از او کمک خواست . حاکم از کودک پرسید پدر تو کیست کودک در جواب گفت

چوپانی در فلان جا . حاکم گفت این سحر رو جادوست و سه بار از کودک پرسید و هر سه بار

کودک همان جواب را داد . حاکم مامورانی فرستاد پی چوپان و چوپان را آوردند

چوپان اول همه چیز را انکار کرد ولی بعد به کاری که کرده بود اعتراف کرد

حاکم به مرد عابد گفت در عوض اینکه ما با تو بد کردیم و آبرویه تورا بردیم

هر چه می خوای می توانی از ما بخواهی حتی حاضرم دستور دهم مکانی از طلا و نقره

برای تو بسازند . عابد گفت نه من فقط می خوام مرا آزاد بگذارید تا باقی مانده عمرم را

فقط به مادرم خدمت کنم من تازه فهمیدم که مقام مادر چقدر است.  

نقل قول از مرحوم شیخ احمد کافی

 

من پسر ایرانی تبریک می گم اول به همه مادرها و بعد به تمام خانم های

مهربون و دوست داشتنی این ایام رو

 

نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |


هجوم وحشیانه رضا به طرف موهای نازنین !!!؟

ن:(جیغ بلند) کثافت آشغال ولم کن بزار برم . . .

ر:بیا برو رو تخت بگیر بخواب و خفه شو

ن: نه رضا نه من نمی تونم من از اوناش نیستم

ر:تو قلت کردی خودم کاری می کنم که از اوناش بشی

ن:تو رو خدا رضا بزار من برم به خدا من نمی تونم

ر: خفه شو لباس هات رو دربیار عروسکم . امشب می خوام بخورمت

ن: رضا اگه بیای جلو خودمو می کشم !!!؟

هجوم وحشیانه رضا به سمت نازنین و کتک زدن و پاره کردن

لباس های نازنین توی تنش . . .

نازنین نمی تونه مقاومت کنه چشم هاش قیچی روی میز کنار تخت

رو دنبال می کنه و دستهاش ونو برمی دارن و . . .

رضا اون شب انقدر خورده بود که اصلا حال خودشو نمی فهمید !!!؟

و نازنین وقتی رضا رو آروم دید که خون رضا تنش رو رنگ کرده بود !!؟

حتی قدرت فرار کردنم نداشت . . .

.

.

.

الو ۱۱۰ . . . ؟؟؟ . . .  من یکی رو کشتم . . . ....!!!

پسر ایرانی

 

 

نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |


Design By : Night Skin