تبليغاتX
هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن


هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن

بی خداحافظی .....


یک دستش دور کمرم بود و با دست دیگش دستم رو گرفته بود

وسط اتاق دور هم میچرخیدیم و می رقصیدیم از اینکه الان با وحید

بودم حس خوبی داشتم یک جور حس عاشقانه ! روی دست های

وحید به آسمون بلند میشودم یک جور احساس سبکی و پرواز داشتم.

این حس زیاد طول نکشید که حالم بد شد حال تهوع پیدا کردم

سرم داشت گیج میرفت دوتا لیوان روی میز رو چهار تا می دیدم

احساس سوستی می کردم نمی تونستم سرو پا بیستم

به مبل تکیه زدم و یواش نشستم وحید با دودستش کمرم رو گرفته بود

با تعجب پرسید چی شد !؟ خسته شدی !؟

با حالت دستو صورتم بهش فهموندم که دارم بالا میارم

زیر بغلم رو گرفت بلندم کرد دستم رو گرفته بودم جلوی دهانم

سریع با کمک وحید خودم رو رسوندم به دستشویی اونجا بود که

حالم به هم خورد ولی بعدش حالم یکم بهتر شد

 

 

آبی به دستو صورتم

زدم و رفتم نشستم روی مبل وحید مثل آدمهای گیج دور خودش میچرخید

اضطراب توی رفتارش موج میزد دائم می پرسید حالت چطور؟

دراز کشیدم رویه مبل دستم رو گذاشتم رویه سرم به آرومی گفتم :

نمی دونم چی شد ولی فکر کنم به خاطر خوردن اون ماء الشعیری بود که خوردیم

مزشم با ماءالشعیرهایی که تا حالا خورده بودم فرق می کرد ! شاید فاسد بوده!؟

وحید قیافه حق به جانبی به خودش گرفت اومد نشست روی مبل کنارم

با لحن مهربونی گفت عزیزم منم از اون ماءالشعیر خوردم پس چرا من حالم بد نشد

تو به خاطر اینکه معدت خالی بوده حالت بد شده بعدشم گفتم که

این ماءالشعیرها رو فرزاد از ترکیه آورده اینها اصله این چیزهایی که تو

قبلا خوردی که ماءالشعیر نبوده . حالا بزار برات یک شربت آب قند

درست کنم بخوری حالت جا بیاد تو الان ضعف کردی

چشمام بسته بود داشتم به حرف های وحید گوش می دادم که گرمی لبهای

وحید رو روی پیشونیم احساس کردم به آرومی لبخندی زدم

وحید بلند شد رفت تویه آشپز خونه تا شربت آب قند درست کنه.

حس عجیبی داشتم نمی تونستم درست بفهمم چی داره دورو برم میگذره

نمی تونستم فکرم رو متمرکز کنم انگار بی خیال تر از همیشه رویه مبل

دراز کشیده بودم!؟

صدای وحید رشته افکارم رو پاره کرد : بیا عزیزم اینو بخور تا حالت بهتر شه

چشمام رو که باز کردم وحید لیوان به دست بالای سرم ایستاده بود

از جام بلند شودم لیوان رو از وحید گرفتم لیوان تقریبا بزرگی بود با تعجب

پرسیدم یعنی من باید همه اینو تنها بخورم وحید با حالت صورتش بهم گفت آره

منم لبخند متحیرانه ای زدم و لیوان رو سر کشیدم ، زیاد شیرین شده بود

آخرش رو به زور خوردم  . وحید نشست کنارم دستش رو انداخت دور گردنم

منو کشید تو بغلش ازم پرسید حالت بهتره منم خودم رو تو بغلش رها کردم و گفتم

داره بهتر میشه وحیدم منو بوسید و گفت عزیزم نمی خوای اتاقم رو ببینی

تو چشمای وحید خیره شدم و گفتم می خوام ببینم ولی یک شرطی داره

وحید با تعجب پرسید چه شرطی؟! هر چی باشه قبول

خودم رو لوس کردم و گفتم باید تا تو اتاقت بغلم کنی ، وحید خیره شد تو چشمام

یک لبخند شیطنت آمیز زدو یک دستش و انداخت زیر سرم و دست دیگشو

گرفت زیر زانوهام منو بلند کردو به طرف اتاقش برد نگاهش رو از چشام قطع نکرد

همونطوری که قرق چشمهای وحید بودم احساس کردم رویه چیز نرم قرار گرفتم

سرم رو برگردوندم دیدم رو تخت تو اتاق وحیدم

وحید رو صندلی روبروم نشست و خیره شد به من ، منم مشغول تماشای

اتاق وحید شودم اتاق دنجی بود پنجره نسبتا بزرگی داشت رویه دیوارهای

اتاقش عکسهای سیاه و سفید که مشخص نبو دقیقا چیه چسبونده بود

عکس خودشم تو یک قاب کوچیک روی میز کامپیوتر بود

میز کامپیوتر بهم ریخته بود ، ساعت شیکی به دیوار اتاقش زده بود

اتاق نور ملایمی داشت همینطور که سرم داشت تو اتاق وحید میچرخید بهش گفتم

اتاقت باحاله ، وحید هنوز داشت منو نیگاه میکرد ، روی تخت دراز کشیدم نگاهم رو دوختم به سقف

با لحن کنایه واری گفتم به جای اینکه منو داری دید میزنی بلند شو اون

کامپیوترت رو روشن کن ببینم چی داری؟

احساس می کردم خیلی خوابم میاد چشم هام رو رو هم گذاشتم

یک موسیقی ملایم فضای اتاق رو پر کرد برام مثل لالایی بود  احساس سبکی می کردم

از حالی که داشتم لذت میبردم دیگه انگار چیزی نمیشنیدم نمی دونم تو خواب بودم یا توهم!

انگار یکی داره لباسهام رو در میاره !! ولی چرا عکس العملی نشون نمی دم ؟! برام مهم نیست!

کم کم دارم وجود یک نفر دیگه رو احساس می کنم ولی نمی تونم کاری بکنم

انگار یک چیزی بهم میگه ولش کن مهم نیست !!! بخواب . بخواب .. .  بخواب

.

.

.

 

آخ خ خ خ  انگار یک دردی توی بدنم احساس میکنم ؟!! ولی من خوابم!! خواب . . .

 

ادامه دارد . . .

 

 

نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |


طرف صحبتم بیشتر با خانم هاست

حرف هام نه پندو اندرزه نه دل سوزی

 

 

نور . . .

صدا . . .

دوربین . . .

سه . . . دو . . .  یک . . .  برو

 

از ابتدای دوره تحصیلی راهنمایی تا دبیرستان این بحران عشق چه طوفانها که نمی کنه!

در صورتی که هنوز تکلیف علمی و اقتصادی من جوان مشخص نشده راه میوفتم

دنبال عشق و عاشقی و پیدا کردن تیکه گمشدم

دختر خانم ها چون از نظر احساسی با مسائل ، ظریفتر برخورد می کنند

و از طرفی بازی های احساسی همیشه فریبندن ، خیلی زود دل به ستاره

بخت خود می بندند و از طرف دیگه خیلی سریع  پسرهای . . . اونها رو ترک می کنند

و به دنبال دیگری می روند ، همین برخوردهای عشق و عاشقی از نظر روحی

به جوان به خصوص دختر خانم ها ضربه وارد می کنه

ای دختر خانم نازنین دیگه وقت عروسک بازی تموم شده

حالا اون چیزی که محترمه عقل و منطقه

باز کنیم این چشمهای بسته رو ببینیم داریم کجا میریم؟

ما الان کجاییم؟

قرار به کجا برسیم؟

 

یک روزی به همه این روزها می خندی !

باور کن

 

 

کات

اینا چی بود تو گفتی رو آنتن زنده

منو که بیچاره ردی

(مگه چی گفتم)!!!!!

 

 

آقا بریم تیتراژ پایانی که بد بخت شدیم

 

 (دوست داری گوش کنی کلیک کن)

 

کنج خونه نشستی و

 درو رو دنیا بستی و

از بس شکایت می کنی

 به مردن عادت می کنی

هی میگی تقدیر منه

 هی میگی تقصیر منه

تو این وسط چیکاره ای

که عمریه آواره ای

بهش میگم بسه دیگه

چیکار داری کی چی میگه

نزار خودت رو سرکار

انگار نه انگار

میگم هنوز دیر نشده

هنوز دلت پیر نشده

پاشو دست رو دست نزار

انگار نه انگار

توی گذشته موندی و

هی دلت رو سوزوندی و

هر چی میگم بخند یک بار

 انگار نه انگار

انگار همه بی کارن و

دشمنی با تو دارن و

همش با تو بد می کنن

راه تو رو سد می کنن

اینها همش بهونته

کارهای بچه گونته

چشم دلت تا نبینه

صد سال دیگم همینه

این دیگه حرف آخره

عمر تو داره میگذره

تموم که شد به روت نیار

انگار نه انگار

 

نوشته شده در سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |


ایست!

توقف ممنوع !

بلاخره ما وایستیم یا بریم ؟!

شما نه حق دارید بیستید نه حق دارید برید

پس ما باید چیکار کنیم ؟؟؟!!!


برداشت اول:

ببین یا همین الان با من ازدواج می کنی یا من خودم رو می کشم

__ وای نه من بدون تو میمیرم

پس با من ازدواج می کنی؟

__ آخه خانوادم رضایت نمی دن

مهم ما دو تا ایم

__ میگی چیکار کنیم

فرار . . .  هستی؟

__ بخاطر تو آره . . .

 

 

برداشت دوم:

ببین یا همین الان با من ازدواج می کنی یا من با یکی دیگه ازدواج می کنم

__ منو میترسونی ؟! معلومه که ازدواج نمی کنم . . .  مگه دیوونم ؟

نه دیوونه منم که تا الان به خاطرت موندم

__ ببین من دیگه با این حرف ها خر نمیشم

یعنی این حرف آخرته ؟ آره ؟

__ آره

از اولم لایق من نبودی  . . .  برووو  . . .

__ خر خودتی  . . .  رفتم برای همیشه

 

 

برداشت سوم:

ببین من خیلی تو رو دوست دارم ولی نمی تونم با تو ازدواج کنم

__(بغض) آخه چرا ا ا   ؟؟؟!!!

راستش من سرطان خون دارم زیاد زنده نمی مونم

__ نه اینو نگو حتی اگه شده برای یک دقیقه ما باید با هم ازدواج کنیم

نه این حرف رو نزن خودت رو به پای من حروم نکن من به خودم این اجازه رو نمیدم

___ (بغض)من تا آخر عمرم پات می مونم

تو رو به قداست عشقمون قسمت می دم که منو فراموش کن

__ (بغض ، گریه و خداحافظی تلخ و رمانتیک)

(آخی پرشو باز کردم) . . . !!!

 

 

برداشت آخر:

سوت

چشمک

لبخند

ببین این شماره منه خوشحال میشم صدات رو  از پشت تلفن بشنوم

چشمک

لبخند

.

.

.

الو و و . . .

 

 

و اما جمله تکراری آخر:

بی تو مردن بهتر از با تو نبودنه            

(واقعا . . . ؟؟؟!!!)

من که فکر نکنم !

 

 

نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |


سمانه جان بسته دیگه . این درو باز کن بزار برم دیر وقته پدر رو مادرم نگران میشن

سمانه خیلی خونسرد:بهزاد جان قرار نیست شما بری ما یک خورده حسابی

با هم داریم که باید تسویه کنیم !

منظورت چیه سمانه؟ تسویه حساب چی؟ الان پنج ساعت که منو تو این انبار

حبس کردی هیچیم نمیگی ! چی رو می خوای تسویه کنی؟ این کارا یعنی چی؟

خودت رو به اون راه نزن بهزاد جان. اگه خودت اعتراف کنی تو مجازاتت تخفیف می دم

تو دیوونه شدی دختر ! در مورد چی حرف می زنی؟ تموم کن این نمایش بی مزه رو . . .

آره من دیوونم ! می دونی از کی ؟ از وقتی که تو رو با سمیه دیدم آقا بهزاد . . . !

بهزاد جا خورده ولی به روی خودش نمیاره : سمیه؟! سمیه دیگه کیه؟!

همراه سمانه زنگ می خوره مشغول جواب دادن تلفن میشه. . . بهزاد شدیدا آشفتس

سمانه خیلی خونسرد : بهزاد من دیگه میرم عمم منتظرمه فردا عصر بر می گردم

تا اون موقع خوب فکر کن سمیه رو به خاطر بیاری بهزاد خان

بهزاد هنوز رفتن سمانه رو جدی نگرفته و حبس شودن خودش تویه انبار رو یک بازی میدونه!

ساعت دو نیمه شب رو نشون میده ولی انگار کسی فریاد های کمک خواستن بهزاد رو نمیشنوه!

 خیلی وقته هوا رو شن شده بهزاد به شدت کلافست و هیچ راهی برای فرار پیدا نکرده!

هوا تاریک شده و ترس، گرسنگی، تشنگی بهزاد رو کلافه کرده . پس چرا سمانه نمیاد؟

صدای سمانه آرامش بخش ترین چیزی بود که بهزاد در این لحظه میشنید : بهزاد زنده ای؟

بهزاد خودش رو چسبوند به در : سمانه هر چی بگی قبول من کم آوردم در رو باز کن خواهش می کنم

سمانه خیلی خونسرد : عجله نکن بهزاد جان دوست دارم اعترافت رو بشنوم

باور کن سمانه سوء تفاهم شده ارتباط من و سمیه اونجوری که تو فکر می کنی نیست

ما همش دو سه هفتست با هم آشنا شدیم ارتباط مونم ارتباط کاریه باور کن سمانه

بهزاد جان میدونی که من از کی متوجه این ارتباط شدم؟

سمانه با لحن شدیدی شبیه فریاد : فقط سه ماه که من از این ارتباط خبر دارم

ای احمق (با لحن آرام تری) من الان دارم از پیش سمیه میام ، همه چیزو بهش گفتم

بهزاد دیگه حسابی جا خورده نمیدونه چیکار کنه به شدت احساس تشنگی میکنه کلافست

با لحن بی ادبانه ای: ببینم سمانه حالا که همه چیز رو فهمیدی می خوای با من چیکار کنی

فکر کردی تا کی می تونی منو حبس کنی ؟

خیلی بی چشم و رویی بهزاد آخه من چی برات کم گذاشتم نامرد هر کاری برات کردم

به خاطر تو چقدر از بابام پول گرفتم که تو کمبودی احساس نکنی

ای بی همه چیز تو کار تو اون شرکت رو هم بخاطر من داری

ای بی وجدان من حتی به خواست های حوس بازانه تو هم تن دادم

بهزاد هیچی نمی گه

تمام این سه ماه رو زره زره سوختم و هیچی نگفتم

منتظر یک همچین فرصتی بودم

حالا تا پدر رو مادر من برگردن تو هم زره زره توی این انبار جون میدی و من تماشا میکنم

بهزاد هنوزم باورش نمیشد چه بلایی داره سرش میاد ، به التماس کردن افتاد ولی

سمانه بی تفاوت پشت در نشسته بود و گوش می داد

برای سمانه دیگه هیچی مهم نبود!

سه روز بعد پدر رو مادر سمانه در برگشت از مسافرت با جنازه دخترشان مواجه میشن

کنار جنازه یک یاداشت پیدا میشه که همه چیز رو توضیح داده

یک جای این یاداشت نوشته شده بود

منو سوزوند سوزوندمش ، منو کشت کشتمش

پزشک قانونی علت مرگ بهزاد رو نرسیدن مواد معدنی به بدن عنوان کرد

و علت مرگ سمانه رو خوردن سیانور . . . !!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |


نيامدي اي خوب اي يار
تا نظاره ام کني در هلهله خزان و قهقهه بهار .
نيامدي اي خوب اي مهربان
تا ساحل دهي زورق نگاهم را در امواج متلاطم اقيانوس عاشقان.
نيامدي اي خوب اي زيبا  
تا رهايي بخشي مرا از تلخي کابوس
و شيريني زودگذر رويا.
نيامدي اي خوب اي آشنا
تا شادي بخشي غربت اتاق تنهايم را
و قلب کوچک بي شاديم را.
نيامدي اي خوب اي عشق
تا صفايي دهي بر ويرانه هاي کهنه غم
و بر مرداب نيلوفران
و مريم.
نيامدي و شايد نخواهي آمد.
اي خوب اي هميشه زيبا
تا دستان گرمت را
بر آسمان بي خورشيد سرزمين قلبم قرار دهم.
نيامدي و شايد نخواهي آمد
اي مهربان و اي عزيزترين
تا مرکب خروشان انتظارم در ايستگاه
وصالت به زانو بنشيند.
نيامدي و نخواهي آمد
مگر زماني که مرا
در بستر جاويد خاک
تنها به يادها سپارند
و تو بر مزار خاک آلود من خواهي آمد
و خواهي ديد
واژه هاي شيرينت را در جايجاي کالبد بي جانم .
مي دانم
انتظارم به پاياني خوش نخواهد رسيد
ليکن
 سپاسگزارم که ديدار گاه به گاهت را را از من دريغ نمي کني.
سپاسگزارم که نگاه گرمت را بر چشمان سرد و بي فروغم مي دوزي.
حتي اگر ساحر روزگار قلب دريايي ات را طلسم سنگي دهد.
باز نگاهت با اعجاز اشک هميشه گرم و تازه و پر از عشق خواهد ماند.
و من چه مي خواهم از اين ديار فاني
جز گرمي و صفا و مهرباني چشمانت
حتي اگر لحظه اي در اين عالم نصيبم شود.
 
 
ارسال شده توسط (رز سیاه) Rozesiah_00@yahoo.com
 
 
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |


Design By : Night Skin