تبليغاتX
هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن


هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن

بی خداحافظی .....


تیکه اول:

مهم است بدانیم دندان راست ولیام شکسپیر پر شده بوده یا خیر!؟

مهم است که بدانیم شماره کفش میشائیل بالاک چند نمره از دیوید بکهام بیشتر است!؟

مهم است بدانیم استخر منزل . . . در لواسان جک هیدرولیک دارد یا خیر!؟

اما نکته مهم مطلب اینجاست که بتوانیم از تمام موارد فوق یک استناج استقراری کنیم

و به این نتیجه برسیم که چطور می توان یک اس ام اس روز درباره زیدان و

احمدی نژاد و علی دایی ساخت !!!

در آخر می توان پس از انجام مراحل قبلی در یک روز کاری به عمر و عزت خود

دعا گو باشیم که چه مهارت هایی داریم و چه استعداد های نا شکفته ای .

 

 

تیکه دوم:

از آنجا که این روزها بحث وبلاگ و وبلاگ نویسی حسابی داغ است ، تصمیم گرفتم

در مدت زمان سه سوت تیتر نویسی رو به شما آموزش بدم .

انتخاب تیتر از مهمترین مهارت های یک وبلاگ نویس محسوب میشود .

تیتر کلمه یا جمله ای است که در ابتدای مطلب می آید و باید دارای شرایط زیر باشد:

1- صحیح و راست باشد . . .

علی دایی بی خیال فوتبال شد

2- جذاب باشد . . .

کاندولیزارایس با فرزاد حسنی ازدواج کرد

3- داغ باشد . . .

عنایتی دماغشو عمل کرد

4- دست اول باشد . . .

ساخت مسکن دو برابر شد

5- تاثیر گذار باشد . . .

روز جهانی بزغاله مبارک

6- اهمیت داشته باشد . . .

عباس آقا از زنش کتک خورده !!

7- جدا از همه اینها وبلاگ نویسی نیاز به یک پیش شرط هم دارد(خودم رعایت نمی کنم)

الی دایی با الی پرفین ثر فوطبال دووا کردند

 

تیکه سوم:

اگه وقت کنید یه نگاه به تقویم بندازید خواهید دید که بهار عاشقن هم تشریف فرما شدن

من شخصا تبریک میگم این فصل رو به همه عاشق ها بخصوص سینه سوخته ها

فصل فصل آدم های رومانتیکه ، آدم های عاشق زیر بارون خیس شدن و رو برگ ها

قدم زدن و زیر نم نم بارون یواشکی اشک ریختن و . . .

ای خدا این عشق دیگه چی بود که تو هر وبلاگ و سایتی که میری

یک سینه سوخته عاشق داره مطلب مینویسه !!!؟؟؟؟

حالا بدبختی اینجاست من خودم تو این دنیای عشق یک کلاس اولیم که خیلی همت کنه

می تونه تا ده بشماره . اونوقت طرف مقابلم تو دانشگاه عشق دانشجوی این رشتست

اومده برای من از مباحث پیچیده عشق گفته مثل معادلات عشقی ، مشتق گرفتن از عشق

الگوریتم عشق .

بعدم اومده اینها رو ازم امتحان گرفته خوب من کلاس اولی معلومه که قبول نمیشم و نشدم

حالا برداشته جریمم کرده

آخه اینجوری که نمیشه . . . ای خداااااااااااااااااا . . .

 

 

راستی حواست هست این سه تیکه آپ من هیچ ربطی به هم نداشتن!!!؟

 


یک وبلاگ خوب

خوشحالم که وقتی میرم اینجا یک چیزی هست برای یاد گرفتن

http://www.maryshemshe.blogfa.com/

تو نمیایی؟

 

نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |

 


همیشه گفتم بازم میگم : چی بگم که گفتنش صلاح ما نیست!

حرف های نگفتنی زیاده چی بگم از ناگفته ها !

آخه تو که قبلا عاشقی کردی و سوختی چرا دوباره عاشقی کردی که بسوزی؟!

مگه اول آشنایی مون قرار نبود کسی عاشق نشه ؟! پس چرا؟

مگه خودت همیشه نمی گفتی فاصله بینمون زیاده پس چرا دل بستی؟!

آره تو راست میگفتی عشق که بچه بازی نیست . . .

حالا جرم یا گناهم چیه؟ . . . دروغ گویی . . . پنهان کاری . . . یا

عاشق کشی ؟!!!

آره می دونم هر سه ولی بزرگترین گناهم  . . . عاشق کشیه . . .

یاد گرفتم از تو اینو که برم به یک بهانه . . . اسم این کارم بزارم راه حل عاشقانه

راه حل عاشقانه پسر ایرانیم به عاشق کشی ختم شد!!!

ولی خودت خوب می دونی

این بغض که تو صدامه زخم شب گریه هامه . . . یاد یک عشق کهنست که هنوزم باهامه

از عشق تو گذشتم که برسم به یک عشق کهنه

ولی انگار قسمت نبود نه عشق تو نه عشق کهنه

 

از یک بغض قدیمی ببین کجا رسیدم . . . میون این جمعیت هرگز تو رو ندیدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

.

.

مهم نیست که چه جرمی، یا گناهی این سزاشه

باقی دلم یک مشت خاک ، اینم میخوام نباشه

.

.

.

چی میشه اگه یک نفر منو از یک جای بلندپرتم کنه؟!

لااقل واسه چند ثانیم شده به حس پرواز برسم

.

.

.

یک مرد پیدا میشه رگ های دستمو بزنه؟!

تا این خون کثیفم فواره بزنه رو خاطرات تاریکم

.

.

.

کی میتون یک آمپول سیانور تزریق کنه؟!

تا تو چند ثانیه همه چیز تموم بشه

.

.

.

آخه چرا یک ماشین نمیزنه بهم پرتم کنه گوشه خیابون؟!

دلم می خواد خورد شدن استوخونام رو واقعا احساس کنم

.

.

.

 واااااای خدا مگه گناه من چقدر بزرگه ؟؟؟!!!

نمی دونم

من حتی ازش خواهش کردم حلالم کنه . . .

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

.

ولی در جوای گفت:

                نمی خوام مثل خودت دروغ بگم نمی تونم حلالت کنم تو می دونستی من چه حالی دارم ولی بازم با بی رحمیه تمام زجرم دادی بهانه هم نیار تو مطمئن بودی که من دارم داغون می شم و این کار نه تنها بهترم کرد که 100 برابر بدتر شدم تا رنجایی رو که بهم دادی خودت تو این دنیا نکشی اروم نمی شم حرف آخرم این بیت است

موندن و سوختن و ساختن همه یادگاره عشقه انتقام از تو گرفتن کار من نیست کار عشقه . . .

 

 

تو رو خدا یکیتون بشه قاضی

یک حکمی برای من (پسر ایرانی)ببرید

من دیگه نمی تونم ادامه بدم

.

.

.

خواهش می کنم


ناگفته های حذف شده

 

اصلا تو قلت کردی که عاشق من شدی

مگه دست تویه حلالم نکنی باید حلالم کنی

کی گفته من عاشق کشی کردم؟

مگه تو خودت نگفتی فقط فکر می کردی عاشق شدی

 

دلم برات تنگ شده جونم می خوام ببینمت ولی نمی تونم

 

     به جون ستاره هامون تو عزیز تر از چشااامی
هر جا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی

 

اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم داری
آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم

 

همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمیمونی من تنهارو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن

..

.

.

حلالم کن

پسر ایرانی

 



   

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |


  انگار یکی داره صدام میکنه !

میترا . . . میترا . . . میترا بلند شو . . . میترا

اصلا دلم نمی خواد چشم هام رو باز کنم مثل چیزی شبیه زمزمه کردن گفتم ولم کن

ولی وحید ول کن نیست در حالی که تکونم میده داره صدام میزنه

می خوام چشمم هام رو باز کنم ولی انگار پلکهام به هم چسبیدن

اصلا حس باز کردن چشم هام رو ندارم ولی ضربه هایی که وحید با دستش

به صورتم میزنه نمی زاره راحت باشم به سختی چشم هام رو باز کردم

قیافه حول کرده وحید رو بالای سرم دیدم با همون حالت خواب آلودگی

ازش پرسیدم چی شده؟! چیکار داری؟ چرا نمی زاری بخوابم؟ من خوابم میاد!

وحید یکمی دست پاچه بود با نگاهش به ساعت اشاره کرد گفت داره دیر میشه

پاشو یک دوش بگیر حاضر شو برسونمت خونه دیرت میشه ها

هنوز گیج بودم درست متوجه منظورش نمیشودم !!! چی دیر میشه؟ چرا دوش بگیرم؟!

خواستم از جام بلند شم ولی انگار یک وزنه سنگین به سرم بسته باشن ! سرم خیلی درد میکرد!

سعی کردم بلند شم رو تخت بشینم ولی درد عجیبی رو بین پاهام احساس کردم

ناخوداگاه دستم رو بردم به طرف پاهام ولی یهو شکه شدم تازه متوجه شدم که هیچی تنم نیست

با تمام احساس دردی که داشتم یهو از جام پریدم خودم رو جمع کردم رویه تخت ملحفه رویه تخت رو دور خودم

پیچیدم ولی ملحفه خونی بود !!! وووااای خدای من نمی تونستم بفهمم چی شده!

گیجی خواب از سرم پریده بود ولی هنگ کرده بودم وحید تو چهار چوب در ایستاده بود و منو نیگاه میکرد

با نگاهم داشتم التماسش می کردم که بگه اینها یعنی چی؟! ولی وحید نگاهش رو از من دزدید

سعی می کردم بفهمم چی شده داشتم کم کم به خاطر میاوردم همه چیز مثل فیلم سینمایی داشت

برام مرور میشد ! . . . واااای خدای من! . . . باورم نمیشه . . . ! یعنی وحید ؟؟؟!!!

 

متحیرانه به وحید نگاه میکردم وحید سعی می کرد تو چشمام نگاه نکنه حرفی نمی زد

صداش زدم . . . وحید . . . دزدکی نگاهی کرد و چیزی نگفت بغض تو صدام معلوم بود

وحید تو چیکار کردی ؟!!! . . . وحید می خواست چیزی بگه ولی مردد بود به درو دیوار نگاه میکرد

دستاش عرق کرده بودن دیگه داشتم دیونه میشدم سرش داد زدم(چرا هیچی نمیگی تو با من چیکار کردی؟!)

بریده بریده شروع کرد به صحبت کردن : میترا من که کاری نکردم اتفاقی نیوفتاده تو انقدر ناراحت شدی!

ما می خوایم با هم ازدواج کنیم این یک چیز طبیعیه بین من و تو که نباید از این حرف ها باشه!

این حرف ها رو که شنیدم انگار دنیا رو سرم خراب شد همه چیز جلوی چشمام سیاه شد

بغضم ترکید صدای هق هقم سکوت اتاق رو شکست دلم میخواست یکی منواز خواب بیدار کنه!

ولی من خواب نبودم . . . حضور وحید رو کنار خودم احساس کردم دستش رو گذاشت رو شونم

انگار می خواست دلداریم بده خودم رو کشیدم کنار با دستم دستش رو پس زدم با تمام وجود

سرش داد زدم (به من دست نزن کثافت آشغال) وحید چیزی نگفت بلند شود و از اتاق رفت بیرون

حال خودم رو نمی فهمیدم نمی دونستم باید چیکار کنم ؟حسابی کلافه بودم! استرس عجیبی داشتم!

داشتم دیونه میشودم . . . نگاهم تو اتاق سرگردون بود . . . ساعت رویه دیوار نگاهم رو گرفت!

واااااای خدای من دیر شده حتما داداشم نگران شده (پدر رو مادرم برای عیادت از پدر بزرگم رفته بودن کرج

و من رو به داداشم سپرده بودن)خیلی دست پاچه شده بودم خیلی سریع لباسهام رو پوشیدم

تو اتاق وحید دنبال تلفن همرام میگشتم !حتما چند بار تماس گرفته؟! واااای خدا چه بهانهای جور کنم؟!

تازه یادم اومد کیفم تو پذیراییه با عجله به طرف پذیرایی رفتم ولی دردی که داشتم سرعتم رو گرفت !

وحید تو پذیرایی رو مبل لم داده بود یک لحظه مهو تماشایه وحید شودم مشغول کشیدن سیگار بود !!!

تعجب کردم ندیده بودم سیگار بکشه چشمام تو پذیرایی دنبال کیفم میگشتن دیدمش رو میز کنار آینه بود.

در حالی که به طرف کیفم میرفتم وحید زیر چشمی منو نیگاه میکرد . گوشی رو برداشتم ولی با تعجب

دیدم هیچ تماسی نداشتم !!! در همین لحظه وحید سکوت رو شکست در حالی که به دیوار

پذیرایی خیره شده بود گفت: فکر می کردم عاشقمی . . . قرار با هم ازدواج کنیم . . . ولی مثل اینکه اشتباه کردم؟!

در حالی که وحید رو خیره خیره نیگاه میکردم چیزی نگفتم . . . وحید ادامه داد :

فکر می کردم بزرگ شده باشی ولی هنوز بچه ای! برخورد بچه گانه ای کردی!

از اینکه میدیدم وحید می خواد با حرفهاش منو متقاعد کنه که اتفاقی نیوفتاده حرسم گرفته بود

نمی تونستم عصبانیتم رو مخفی کنم با لحنه تندی در جواب وحید گفتم:

آره من بچه ام و همین فردا صبح بچه گیمو کامل میکنم و همراه برادرم میرم و ازت شکایت می کنم

تو منو اغفال کردی دلم می خواد قیافه تو و پدرت رو تو دادگاه ببینم شازده پسر

وحید یکمی جا خورده بود ولی نمی خواست به رویه خودش بیاره سعی می کرد با خونسردی

جوابمو بده ولی دستپاچه گی تو حرفهاش معلوم بود ! در حالی که نیش خند میزد بهم گفت:

تو این کارو نمی کنی میترا خانم ! چون قبل از هر کسی آبرویه خودت و خانوادت میره عزیزم

هیچی نگفتم کیفم رو برداشتمو به طرف در خوروجی رفتم کفشهام رو پوشیدم

در حالی که دستگیره در رو تو دستم فشار میدادم خیلی جدی رو به وحید گفتم:

وحید . . . تمام زندگیم تو بودی . . .ولی تو خودت رو سوزوندی . . . منم اصلا دلم نمی خواد که خاکسترت رو

نگه دارم . . . فردا میرم و خاکسترت رو برای همیشه میریزم دور . . . هر اتفاقی هم بیوفته برام مهم نیست

هر چی بشه از بلایی که تو سرم آوردی بدتر نیست در رو باز کردم و از اتاق اومدم بیرون می خواستم

در رو محکم به هم بزنم . . . اما خودم رو کنترل کردم و آروم بستمش .

برای چند ثانیه به آسمون خیره شودم ولی انگار از ستاره ها خجالت میکشیدم سرم رو انداختم پایین

هوا خیلی خنک بود یکمی احساس سرما کردم خودم رو جمع کردم با قدمهای کوتاه کوتاه به طرف در حیاط

حرکت کردم قدمهام همراه با درد بود برگ های ریخته شده درخت گلابی تویه حیاط انگار زیر قدم هام

ناله میکردن . . . صدای وحید آرامش حیاط رو بهم ریخت !!! صدام زد ولی من اهمیت ندادم قدم هام رو تند تر از قبل

برداشتم . . . وحید ملتمسانه صدام میکرد ولی گوشهام نمیشنیدن دلم می خواست برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم

ولی به خودم چنین اجازه ای ندادم در حیاط رو باز کردم و رفتم .

چقدر کوچه ساکت بود تیر چراغ برق ها نور ملایمی به کوچه داده بود حس خوبی نداشتم

برای گرفتن ماشین باید میرفتم سر خیابان اصلی پس آروم راه اوفتادم تو این لحظه احساس می کردم تنها ترین آدم دنیام

فکرم پر شده بود از افکار عجیب و غریب . . . صدای بوق ماشینی منوبه خودم آورد

سرم رو برگردوندم به طرف صدا از دیدن وحید جا خوردم! ولی اعتناء نکردم سرم رو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم

وحید ول کن نبود دنبالم راه اوفتاده بود و دائم بوق میزد وقتی دید من توجه نمی کنم صدام کرد

ولی من توجهی نمی کردم لحن صدای وحید کاملا ملتمسانه بود دائم ازم خواهش میکرد میترا تو رو خدا

بیا سوار شو می خوام صحبت کنم میترا تو رو به گذشته هامون قسمت میدم بیا سوار شو

اگه یک ریزه منو قبلا دوست داشتی بیا سوار شو نزار از این بیشتر تو خیابان تابلو بشیم

پاهام از حرکت ایستادند! انگار دست خودم نبود! در عقب رو باز کردم و سوار شودم!

وحید چیزی نگفت و راه اوفتاد تازه از خودم پرسیدم چرا سوار شدی؟!!!

وحید از تو آینه معصومانه نگاهم می کرد نگاهاش آزارم میداد ! سرم رو برگردوندم به سمت خیابان

وحید سکوت رو شکست بریده بریده شروع کرد به صحبت کردن ببین میترا جان من میدونم که اشتباه بزرگی کردم

نمی خوام کاری رو که کردم توجیه کنم ولی من فکر می کردم قرار ما با هم ازدواج کنیم

ناراحت نشو میدونم این بهانه خوبی نیست ولی باور کن دست خودم نبود نفهمیدم

چیکار کردم راستش اون چیزهایی که ما به اسم ماءالشعیر خوردیم چیزه دیگه ای بود

باور کن من خودمم نمی دونستم تازه وقتی خوردیم فهمیدم چی بوده

میترا من از حالت عادی خارج شده بودم که این حماقت رو انجام دادم حالاهم اگه تو اجازه بدی

من همه چیز رو درست میکنم

اصلا تو نمی خوای با من ازدواج کنی درست؟ دوای دردت یک عمل جراحیه من دکتر آشنا دارم

تمام هزینه هاشم می پردازم تو اگه به من فرصت بدی همه چیز رو درست می کنم

من یک حماقتی کردم تو دیگه کار رو بدتر نکن پای بزرگترها رو به این قضیه نکش

ما دوتا انقدر بزرگ شودیم که مشکل خودمون رو خودمون حل کنیمتو الان عصبی هستی

فکرت درست کار نمی کنه خواهش می کنم کاری نکن که اوضاع از این بدتر بشه

وحید همینجور یک ریز حرف میزد ولی من دیگه حرف های اون رو نمیشنیدم

داشتم تویه افکارم قرق میشودم به خیابان هایی که با سرعت پشت سر میزاشتیم خیره مونده بودم!

توقف ماشین منو از افکارم خارج کرد رسیده بودیم جلوی خونمون وحید برگشته بودو منو نگاه میکرد

از ماشین پیاده شودم رفتم طرف در خونه وحید از ماشین پیاده شد و صدام زد:

میترا به حرف هایی که زدم خوب فکر کن . . . تویه کیفم دنبال کلید میگشتم نور کوچه کم بود

درست نمی تونستم تویه کیف رو ببینم ! بلاخره کلید رو پیدا کردم در رو آرو م باز کردم و وارد شودم

ماشین داداش تویه حیاط پارک شده بود ولی چراغ های خونه خاموش بود تعجب کردم

آخه چطور داداش اومده خونه و سراغ منو نگرفته خوابیده ؟!! شاید خسته بوده خوابش برده؟!

سعی می کردم بی سر و صدا راه برم که داداشم بیدار نشه

دردی که داشتم باعث میشود برای بالا رفتن از پله ها از نردها کمک بگیرم !

هنوز چند تا پله بالا نرفتم که احساس کردم از تو زیرزمین خونه داره صداهایی میاد

احساس ترس بهم دست داد نکنه دزد اومده باشه می خواستم پله ها رو سریع تر بالا برم و داداشم رو بیدار کنم

ولی صدایه زنونه ای به گوشم رسید انگار داره با یکی حرف میزنه؟! کنجکاو شدم ببینم کیه؟!

یکی از پنجره های زیر زمین که پشت باغچه تویه حیاط بود همیشه باز بود

تصمیم گرفتم برم و از اونجا نگاه کنم ببینم کی تویه زیر زمینه ؟! خیلی آهسته خودم رو رسوندم

پشت پنجره صداهای نفس نفس کشیدن دونفر واضح به گوش میرسید!

نفس نفس هایی که گاهی حالتی ناله مانند نه از درد که از لذت به خودش می گرفت !!! خیلی یواش سرم رو از پنجره

داخل بردم زیر زمین تقریبا تاریک بود با چشمهام دنبال صدا میگشتم

چیزی رو که با چشمام میدیدم نمی تونستم باور کنم احساس کردم بدنم سست شده

خدای من کامران داداشم با یک دختر تو یه زیر زمین خونه ؟؟؟!!! باور کردنی نیست!

خودم رو کشیدم عقب برایه چند دقیقه تویه حیاط ولو شودم احساس میکردم می خوام منفجر بشم!

بغض عجیبی گلوم رو فشار میداد . . . چشمام نمناک شده بود . . . دلم می خواست داد بزنم

ولی یک چیزی راه گلوم رو بسته بود ؟! انگار داشتم از درون خفه میشودم!

نمی دونم خودم رو چطوری رسوندم تویه اتاقم ؟!!!

انگار امروز زیر آوار دنیا مونده بودم ؟!!!

خورد شدم

خودم رو انداختم رویه تخت . . . بغضم ترکید . . . اشکم سرازیر شد

تا وقتی یادمه گریه میکردم تا اینکه خوابم برد

.

.

.

این داستان ادامه داره ولی ادامش نمی دیم!. . . . تموم!

نتیجه گیری

1- دختر ها ساده ترین و مظلوم ترین قشر جامعه هستن (فکر نکنم ها؟!!!)

2- پسرها نامرد ترین و خائن ترین قشر جامعه هستند(فکر کنم سوء تفاهم شده باشه)

3- هیچ پسری برای یک صحبت عاشقانه از یک دختر تنهایی دعوت نمی کنه(شاید)

4- خانم ها بیشتر مراقب داداش هاشون باشند (مگه چیه ؟!!!)

5- دیگه از این بیشتر چی بنویسم که گفتنش صلاح ما نیست( . . . (سکوت) . . . )

 

نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |


Design By : Night Skin