هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن
بی خداحافظی .....
مطلب زیر هر چند در ظاهر زبانی خوش ندارد ِ اما بسیار پر معناست .بوقلموني،
یک دوست خودش میگه نفرت آتیشیه که بدنم رو سردتر میکنه ! ! ! ولی من فکر می کنم همش آتیش عشقه http://www.sirich.blogfa.com/ رو در روی سیاهی وبلاگی که مثل ظاهرش سیاه نیست ! ! ! يک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس
یک دوست آفتاب را دوست دارم هنگاهی که بر روی پیراهنت می تابد و بر من
حکایت جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست. مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد:
یک دوست قلم متفاوتی داره و نوشته هاش آدم رو به فکر کردن وا میداره ! این انبوه سیب خورها حال آدم را بهم میزند http://www.seemore.blogfa.com/ حتما یک سر بزنید
زندگی هر کدوم از ما یک شعر رو ترانست ما به بعضی از ترانه ها گوش میدیم و گاهی انس میگیریم ترانه هایی که گاهی حرف های نگفته مون رو میگه ترانه هایی که قصه دیروز و امروزمونه خاطرات و نشنیده ها و ناگفته ها حتی گاهی وقت ها وقتی داری به یک ترانه گوش میدی گریت میگیره! میدونی چرا؟ راستی ترانه زندگی تو چیه؟
ترانه های من یک جور گلایه از غریبیه به دل میگم یک روز میاد اینم یک خود فریبیه عاشق ها تقصیم میکنن عشق رو برای هم دیگه نصیبه من از عشق تو همیشه بی نصیبیه چه رسمی داری ای دوره زمونه که هروزت یک جور عاشق کشونه هزارون ساله که میجنگه آدم نمی دونه گرفتار جنونه زمونه آی زمونه آی زمونه
من اگه کسی رو داشتم دیگه در به در نبودم با غم و قربت و اندوه دیگه همسفر نبودم اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمی کردم تویه این حسار قربت با غمت سر نمی کردم
تو کی هستی تو چی هستی که من اینجور از تو سبزم پیش دنیا دنیا خوبیت حتی به مفت نمیرزم تو کی هستی که نگات شعله میندازه به جونم با خیالت گر میگیره بند بند استخونم
پیشه خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفم رو حتی نگاه عاشقش باز نشکست طلسمم رو خواستم بگم هر چی که هست مهر سکوتم نشکست بغضی گلوم رو گاز گرفت من کم شودم اون ننشست
هرچی آرزوی خوبه مال تو هرچی دل خاطره داری مال من اون روزهای عاشقونه مال تو این شبهای بی قراری مال من
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جونیام نشونی پیر شودم پیر تو ای جونی
من از تو دل نمیبرم اگر چه از تو دل خورم اگر چه گفته ای برو به خاطرات بسپرم هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام منی که در جوانیم به خاطرت شکسته ام
منم می خوام اتمام حجت کنم خیال هر دومونو راحت کنم اگه دلت همین حالا بشکنه بهتر از آوارگی های منه من کسی رو می خوام که عاشق باشه اول و آخرش شقایق باشه من کسی رو می خوام که نیست مثل تو پشیمونم دوست ندارم برووووو
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
یکی از دوست های من
گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود
نتيجه اخلاقي
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني
پند دوم
.گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد
.گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت
. گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
. گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد
نتيجه اخلاقي
.هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
.هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
پند سوم
خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد
که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه
خرگوش بنشست بي حرکت
. روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد
نتيجه اخلاقي
.لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است
پند چهارم
براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند
مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است
سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند
که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد
. ريه بانگ بر آورد
هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
و هر عضوي به نحوي مدعي
، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد
اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
. اختلال در کار اعضاء پديدار گشت
. روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید
نتيجه اخلاقي
. چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند

شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و
اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب
از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟
"
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه
و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این
پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا
آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف
خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع
به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم
حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم
کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد
ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد
تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می
گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد
شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره
همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به
یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای
اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص
دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او
حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی
من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت
نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده
استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری
شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را
در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد
که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان
احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود
پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود
و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می
کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا
بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت
به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری
بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم
نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراغهای
خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه
روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت.
خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد
آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او
در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر
الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی
میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه
خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی
در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب
نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در
را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و
گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد
جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی
شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده
بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در
خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می
خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت:
"براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع
داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به
آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام
گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده
بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت
کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر
نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده
بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که
چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از
آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای
بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
"
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون
آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد
گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش
سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها
جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای
ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر
خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً
گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت
بگیرید )
- "پشت پنجره چه مي بيني؟"
- "آدمهايي كه ميآيند و ميروند و گداي كوري كه در خيابان صدقه ميگيرد."
بعد آينه ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه ميبيني."
- "خودم را ميبينم."
- " ديگر ديگران را نميبيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."









| Design By : Night Skin |


