تبليغاتX
هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن


هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن

بی خداحافظی .....


روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن
زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانه آن مرد را پيدا كرد به بهانه اي رفت تو و پرسيد داري چي مي نويسي؟
مرد جواب داد دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند
زن گفت : اي مرد تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟
مرد گفت : من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم
زن گفت : عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود
مرد گفت : اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد
زن گفت : خلاصه از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن
مرد گفت : خيلي ممنون حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پته تان را بريزد رو آب
زن گفت : خيلي خوب
و برگشت خانه خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد
مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش
مرد با دستپاچگي پرسيد تو دختر كي هستي؟
زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد دختر قاضي شهر
مرد گفت : عروس شده اي يا نه؟
زن گفت : نه
مرد گفت : چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟
زن جواب داد از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد
مرد پرسيد چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن
زن جواب داد هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف‌ها آن ها را دست به سر مي كند
مرد گفت : اي دختر زن من مي شوي؟
زن گفت : من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند
مرد گفت : دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟
دختر گفت : اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد تو بگو با همه عيب هاش قبول دارم اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو
مرد گفت : بسيار خوب
و رفت پيش قاضي گفت : اي قاضي آمده ام دخترت را براي خودم خواستگاري كنم
قاضي گفت : خوش آمدي؛ اما دختر من كر و لال و كور است و به درد تو نمي خورد
مرد گفت : دخترت را با همه عيب و نقصش قبول دارم
قاضي گفت : حالا كه خودت مي خواهي, مبارك است
و همه اهالي شهر را جمع كرد عروسي مفصلي گرفت و دخترش را به عقد آن مرد درآورد
بعد هم داماد را بردند حمام و از حمام درآوردند و كردند تو حجله و در حجله را بستند رو عروس و داماد
داماد با يك دنيا شوق و ذوق رفت جلو, روبند عروس را ورداشت و تا چشمش افتاد به روي عروس دو دستي زد تو سر خودش؛ چون ديد هر چه قاضي از دخترش گفته بود, درست است

مرد فهميد آن زن قشنگ فريبش داده؛ ولي جرئت نداشت زير حرفش بزند و به قاضي بگويد دخترش را نمي خواهد آخر سر ديد راهي براش نمانده, مگر اينكه بگذارد به جاي دوري برود كه هيچ كس نتواند ردش را پيدا كند
اين طور شد كه بي خبر گذاشت از خانه قاضي رفت پشت به شهر و رو به بيابان رفت و رفت تا رسيد به شهري كه هيچ تنابنده اي او را نمي شناخت
مدتي كه گذشت دكاني براي خودش دست و پا كرد و شروع كرد به كار و كاسبي
يك روز ديد همان زن قشنگ آمد ب دكانش و سلام كرد مرد از جا پريد و با داد و فرياد گفت : اي زن تو من را از شهر و ديارم آواره كردي, ديگر از جانم چه مي خواهي كه در غربت هم دست از سرم بر نمي داري؟
زن خنديد و گفت : من از تو هيچي نمي خوام؛ فقط آمده ام بپرسم يادت هست گفتي هيچ وقت فريب زن ها را نمي خورم؟
مرد گفت : ديگر چه حقه اي مي خواهي سوار كني؟ تو را به خدا دست از سرم وردار
زن گفت : اگر قول مي دهي براي زن ها كتاب ننويسي و پاپوش درست نكني, تو را از اين گرفتاري نجات مي دهم
مرد گفت : كدام كتاب؟ بعد از آن بلايي كه سرم آوردي, كتاب نوشتن را بوسيدم و گذاشتم كنار
زن گفت : اگر به من گوش كني, كاري مي كنم كه قاضي طلاق دخترش را از تو بگيرد
مرد گفت : هر چه بگويي مو به مو انجام مي دهم
زن گفت : اول قول بده كه من را به عقد خودت در مي آوري
مرد گفت : قول مي دهم
زن گفت : حالا كه عقل برگشته به سرت, با يك دسته غربتي راه بيفت سمت شهر خودمان و آن ها را يكراست ببر در خانه قاضي و در بزن قاضي خودش مي آيد در را وا مي كند و تا چشمش مي افتد به تو مي پرسد اين همه مدت كجا بودي؟ بگو دلم براي قوم و خويشم تنگ شده بود و رفته بودم به ديدن آن ها و چون چند سال بود كه از هم دور بوديم, نگذاشتند زود برگردم حالا هم آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند

مرد همين كار را كرد و با يك دسته كولي راه افتاد؛ رفت خانه قاضي و در زد
قاضي آمد در را واكرد و ديد دامادش با سي چهل تا كولي ريز و درشت پشت در است قاضي از دامادش پرسيد اين همه مدت كجا بودي؟
مرد جواب داد اي پدر زن عزيزم مدتي از قوم و قبيله ام بي خبر بودم, يك دفعه دلم هواشان را كرد و رفتم به ديدنشان حالا آن ها هم با من آمده اند عروسشان را ببينند و مدتي اينجا بمانند
بعد شروع كرد به معرفي آن ها و گفت : اين پسرخاله, آن دخترخاله, اين پسر عمو, آن دختر عمو, اين پسر عمه, آن دختر عمه
كولي ها ديگر منتظر نماندند و جيغ و ويغ كنان با بار و بساطشان ريختند تو خانه قاضي يكي مي پرسيد جناب قاضي سگم را كجا ببندم؟
يكي مي گفت : جناب قاضي دستت را بده ماچ كنم كه خاله زاي ما را به دامادي قبول كردي
ديگري مي گفت : خرم چي بخورد؟ زبان بسته سه روز تمام بكوب راه آمده و يك شكم سير نخورده
يكي مي گفت : اول جلش را وردار, بگذار عرقش خوب خشك بشود
ديگري مي گفت : بزم را كجا ببندم؟ همين طور كه نمي شود ولش كنم تو خانه جناب قاضي
قاضي ديد اگر مردم بفهمند دامادش كولي است, آبروش مي ريزد و نمي تواند در آن شهر زندگي كند اين بود كه دامادش را كنار كشيد و به او گفت : تا مردم نيامده اند به تماشا و تو شهر انگشت نما نشده ام, دخترم را طلاق بده و قوم و خويش هات را بردار برو
مرد گفت : پدر زن عزيزم من آه در بساط ندارم كه با ناله سودا كنم؛ آن وقت مهريه دخترت چه مي شود؟
قاضي گفت : كي از تو مهريه خواست؟
مرد كه از خدا مي خواست از شر دختر خلاص شود, حرف قاضي را قبول كرد دختر را فوري طلاق داد و رفت با همان زني كه فريبش داده بود عروسي كرد .

 

 خوب نتیجه اخلاقیشو شما بگین!

 

نوشته شده در چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 7 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |

موقعیت . . .

 

خانم جوانی در سالن انتظار فرودگاهی بزرگ منتظر اعلام برای سوار شدن به هواپیما بود..
As she would need to wait many hours, she decided to buy a book to spend her time. She also bought a packet of cookies
.
باید ساعات زیادی رو برای سوار شدن به هواپیما سپری میکرد و تا پرواز هواپیما مدت زیادی مونده بود ..پس تصمیم گرفت یه کتاب بخره و با مطالعه كتاب اين  مدت رو بگذرونه ..اون همینطور یه پاکت شیرینی خرید...
She sat down in an armchair, in the VIP room of the airport, to rest and read in peace.
اون خانم نشست رو یه صندلی راحتی در قسمتی که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خیال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه.
Beside the armchair where the packet of cookies lay, a man sat down in the next seat, opened his magazine and started reading.
کنار دستش .اون جایی که پاکت شیرینی اش بود .یه آقایی نشست روی صندلی کنارش وشروع کرد به خوندن مجله ای که با خودش آورده بود ..
When she took out the first cookie, the man took one also.
She felt irritated but said nothing. She just thought:
What a nerve! If I was in the mood I would punch him for daring!”
وقتی خانومه اولین شیرینی رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم یه دونه ورداشت ..خانومه عصبانی شد ولی به روي خودش نیاورد..فقط پیش خودش فکر کرد این یارو عجب رویی داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابی حالشو میگرفتم
For each cookie she took, the man took one too.
This was infuriating her but she didn’t want to cause a scene.
هر یه دونه شیرینی که خانومه بر میداشت ..آقاهه هم یکی ور میداشت .
دیگه خانومه داشت راستی راستی جوش میاورد ولی نمی خواست باعث مشاجره بشه
When only one cookie remained, she thought: “ah... What this abusive man do now?”
Then, the man, taking the last cookie, divided it into half, giving her one half.
وقتی فقط یه دونه شیرینی ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا این آقای پر رو و سواستفاده چی چه عکس العملی نشون میده..هان؟؟؟؟
آقاهه هم با کمال خونسردی شیرینی آخری رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه ونصف دیگه شو خودش خورد..
Ah! That was too much!
She was much too angry now!
In a huff, she took her book, her things and stormed to the boarding place.
اه ..این دیگه خیلی رو میخواد...خانومه دیگه از عصبانیت کارد میزدی خونش در نمیومد.
در حالی که حسابی قاطی کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصبانی رفت برای سوار شدن به هواپیما
When she sat down in her seat, inside the plane, she looked into her purse to take her eyeglasses, and, to her surprise, her packet of cookies was there, untouched, unopened!
وقتی نشست سر جای خودش تو هواپیما ..یه نگاهی توی کیفش کرد تا عینکش رو بر داره..که یک دفعه غافلگیر شد..چرا؟ برای این که دید که پاکت شیرینی که خریده بود توی کیفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>>
She felt so ashamed!! She realized that she was wrong...
She had forgotten that her cookies were kept in her purse
فهمید که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد.اون یادش رفته بود که پاکت شیرینی رو وقتی خریده بود تو کیفش گذاشته بود.
 
The man had divided his cookies with her, without feeling angered or bitter.
اون آقا بدون ناراحتی و اوقات تلخی شیرینی هاشو با او تقسیم کرده بود
...
while she had been very angry, thinking that she was dividing her cookies with him.
And now there was no chance to explain herself...nor to apologize.”
در زمانی که اون عصبانی بود و فکر میکرد که در واقع اون آقاهه است که داره شیرینی هاشو میخوره
و حالا حتی فرصتی نه تنها برای توجیه کار خودش بلکه برای عذر خواهی از اون آقا رو نداره
There are 4 things that you cannot recover
چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
The stone... ...after the throw!
سنگ بعد از این که پرتاب شد
The word... palavra... ...after it’s said!
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
The occasion.... after the loss!
موقعیت .... بعد از این که از دست رفت
 
and...The time.....after it’s gone!
و زمان... بعد از این که گذشت و سپری شد
شاد باشید و پاینده

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 5 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |

بدون شرح

 

 

 

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

 

نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 6 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |

پايان نامه خرگوش



يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ
بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم.

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم
مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي
از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو
بخوره، کار مي کنم.

گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟

خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره

در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر
موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

پايان

------------ --------- -

نتيجه

هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد

آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 14 آبان1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |

 

 

مرد تلفن همراهش را از جیب شلوار مردانه ی راسته اش بیرون آورد . گوشی را چند ثانیه در  دستش گرفت . چشمانش را بست . آب دهانش را قورت داد .
- الو . سلام . باز چی شده ؟! خوبم . زنگ زدی ، حالمو بپرسی ؟! ول کن این مزخرفاتو ، خوبم ، خوبی ! کارتو بگو . عزیز من به شما چه که من کجام . تو آژانسم . ماشین باز خراب شد ، گذاشتمش تعمیرگاه . آره ، پولدار شدم ، عیبی داره ؟! کارتو نگفتی . چه کار ه واجبی ؟! خب همین الان بگو . یعنی چی نمی شه ؟! حتما باید تو چشممام زل بزنی و حرف بزنی . سحر چرا نمی فهمی ، من کار دارم . سرم شلوغه . برای این بچه بازی ها وقت ندارم . آره برای همه کار وقت دارم ، الا برای تو و کارآی احمقانه ی تو . دوست دارم توهین کنم . چیه ، نکنه باز می خوای بری به خان داداشت شکایت کنی ؟! آخه چه کاری داری که نمی توونی پای تلفن بگی ؟! من فردا سرم خیلی شلوغه . از صبح که اداره ام . عصر هم باید مامان رو ببرم دکتر . نه ، همون چکاپ همیشگی . تا شب هم نمی رسم خوونه . کلی از نوشته های بچه ها هم رو میزمه که هنوز سراغشون هم نرفتم . موضوع چی چیه ؟! دیوونه شدی ؟!؟ موضوع فیلمنامه ی اونا به تو چه ربطی داره ؟! زنگ زدی این چرت و پرت آ رو تحویل من بدی ! چرا دست از سرم برنمی داری ؟!؟ آخه چی از جوون من می خوای ؟! نمی خواد گریه کنی ، گوش کن . من یه تعهدی به تو داشتم ، که خدا رو شکر الان یک ساله دیگه ندارم . مهرتو حلال کردم و جوونمو آزاد . حالا چی از جوونم می خوای ؟! چی ؟! کدوم شب ؟! صداتو
نمی شنوم . بلندتر صحبت کن . کجایی الان ؟! نه ، صدات قطع و وصل می شه ، می خواستم ببینم کجایی . چی ؟! هان هموون شب کذایی . ببین ، چرا نمی فهمی . تو حالت خوب نبود . بله ، تو حالت خوب نبود . من که می فهمیدم دارم چی کار می کنم . تو بودی که ... وسط حرف من نپر . من اومدم یا تو اومدی ؟!؟ 2 نصفه شب بلند شدی اومدی دم خوونه ی من . انتظار داشتی چی کار کنم . صد در صد . تا صبح می شستم به اراجیف خانووم گوش می کردم . تند نرو خانووم . زنم نه زن سابقم . چیه ، حالا بعد از چند ماه زنگ زدی چی می خوای ؟! نکنه پولتو می خوای ؟! حرف دهنمو می فهمم . سحر تو رو خدا دست بردار . خسته ام کردی . کار ه واجب ، کار ه واجب . می دونی چرا ولت کردم ، چون خیلی کنه ای ! فردا ناهار خووبه ؟! ساعت 12 همون جای همیشگی .
زن گوشی را زیر مقنعه اش کرد. کیف مشکی بزرگش را روی پایش گذاشت . چشمانش را بست . آب دهانش قورت داد
- سلام امیر جان . خوبی ؟! حال منو نمی پرسی ؟! کجایی ؟! چرا تو آژانس؟ پولدار شدی ، با آژانس این ور اون ور
می ری . امیر یه کار ه واجب دارم باهات . حتما باید ببینمت . نمیشه . حتما باید ببینمت . آره ، باید زل بزنم و بگم . فقط برای من وقت نداری ؟! امیر درست صحبت کن . چرا توهین می کنی ؟! نه ، کارم از داداشم و این حرفا گذشته . به خدا اگه واجب نبود ، که زنگ نمی زدم . باید فردا ببینمت . دکتر برای چی ؟ اتفاقی براشون افتاده ؟! موضوعش چیه ؟! فیلمنامه ی دانشجو آت . هیچی ، فقط دوست داشتم بدونم . هیچی ، فقط .... فقط ... . یه لحظه صبر کن . من نمی خوام راجع به هیچ تعهدی حرف بزنم . می خوام راجع به اون شب صحبت کنم . الو . الو . برات مهمه ؟! گفتم می خوام راجع به اون شب باهات صحبت کنم . من حالم خوب نبود ؟! معلومه ، همیشه ی خدا من حالم خوب نبوده ، تو همیشه ... انتظار داشتم به حرفام گوش بدی . هیچ وقت از این کارآ بلد نبودی ولی انتظار هم نداشتم به جای این که بشینی با زنت حرف بزنی ، برای یه شب دیگه جسمشو بخوای . امیر حرف دهنتو بفهم . امیر التماست می کنم . کارم واجبه . خیلی واجب. خواهش می کنم . باید ببینمت . تو رو خدا . فردا میآی ؟! ساعت 12 همون جای همیشگی .
زن دستش را به میله ی اتوبوس گرفت و بلند شد . از اتوبوس پیاده شد .
مرد روزنامه را از روی پایش جمع کرد و بلند شد . از اتوبوس پیاده شد .
زن برگشت . نگاهش به چشمان سیاه مرد گره خورد . هیچ فرقی با چند ماه پیش نکرده بود .
مرد برگشت . نگاهش به شکم برآمده ی زن گره خورد . چشمانش را بست . زیر لب گفت : کار ه واجب .

فرنوش زنگوئی
مهر 86
 
فصل سرد
 
 
نوشته شده در دوشنبه 7 آبان1386ساعت 5 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |

 


از ديرباز بشر به پديده ی عشق علاقمند بوده
اما تـا مدتها تعريف دقيق و
فراگيري از عشق كه بتــوانـد هـمه را قانع کند
ارايه نشده بود ولی
درسـالـهـاي اخـيـر دانشمندان تـحـقـيـقـات
گـسترده اي درباره عشق صورت
داده و به يافته هاي بسيار جالبي نيز دست
يافتـه انـد.

از جمله آنها مـيـتـوان به فرضيه: "مثلث عشق"
اشاره كـرد. اين فرضيه عشق
را به سه مولفه تقسيم بندي مـيـكنـد: صميميت،
شهوت (هوس) و تعهد.

هـمچنـيـن بر اساس آزمـايشهای گـونـاگون
تـفاوتهاي ابراز عشق در دو جنس
مرد و زن مشخص شده اند. براي نمونه مشـخص شده
كـه زنـان در عـشـق بـه
دوسـتي و منافع مـشـتـرك بـيـشتـر بـها مي
دهند و بـيـشتر از مـردها از
حـسادت رنـج بـرده و وابـستگي بيشتري به فرد
مقابل خود پيدا مي كنند. در
زيـر به سبـك هاي گوناگون عشـق اشاره ميشود:

۱- اروس (EROS): عشق شهواني - عـشق بـه زيبايي -
فاقد منطق - عشق فيزيكي
كه بواسطه جذابيت و كشش هاي جسماني و يا ابراز
آن بطور فيزيكي نمايان
ميگردد - همان عشق در نگاه اول - با شدت آغاز
شده و بسرعت فروكش ميكند.



۲- لودوس (LUDUS): عـشق تـفنني - ايـن عشـق
بـيـشتـر مـتعلق به دوران
نوجواني ميباشد - عشق هاي رمانتيك زودگذر -
لودوس ابراز ظاهري عشق است-
كـثرت گرا نسبت به شريك عشقي - به اصطلاح فرد
را تا لب چشمه برده و تشنه
بازمي گرداند - رابطه ی دراز مدت بعيد بنظر
ميرسد.

 


۳- فيلو (PHILO): عشق بـرادرانـه - عـشـقـي كـه
مبتني بر پيوند مشترك مي
باشد - عـشقي كـه بـر پـايـه وحـدت و هـمـكاري
بـوده و هـدف آن
دسـتـيـابي بـه منافع مشترك است.

 



۴- استورگ (STORGE): عشق دوستانه - وابسته به
احترام و نگراني نسبت به
منافع مـتقابل - در اين عشق همنشيني و همدمي
بيشتر نمايان مي باشـد -
صـمـيـمـانـه و متعهد - رابطه دراز مدت است -
پايدار و بادوام - بدون
شهوت.

 

 
۵- پراگما (PRAGMA): عشق منطقي - اين ويژه ی کسانی
است كه نگران اين
موضوع ميباشند كه آيا فرد مقابلشان در آينده
پدر يا مادر خوبي براي
فرزندانشان خواهد شد؟ عشقي كه مبتني بر منافع
و دورنماي مشترك مي باشـد -
پـايـبند بـه اصـول مـنـطـق و خردگرايی
همبستگي براي اهداف و منافع
مشترك.

 


۶- مانيا (MANIA): عشق افراطي - انحصارطلب، وابسته
و حسادت برانگيز -
شيفتگي شديد به معشوق - معمولا فاقد عزت نفس -
عدم رضايت از رابطه -
مانند وسوسه ميماند و ميتـواند بـه احساسات
مبالغه آميز و افراطي منجر
گردد - عشق دردسر ساز - عشق وسواس گونه.

 

   

 ۷- اگيپ (AGAPE): عشق الهي - عشق فداكارانه و از
خودگذشته - عشق نوع
دوستانه (تمايل انجام دادن كاري براي ديگران
بدون چشمداشت) - عشق
گرانقدر.

 


پژوهشها نشان ميدهند كه زنان بيشتر به عشق از
نوع پراگما، استورگ و مانيا
و مردان به لودوس و اروس گرايش دارند.

 

خوب حالا عشق تو کدوم یکیه؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |


Design By : Night Skin