هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن
بی خداحافظی .....
تصویر اول: می گویند به دنیا که آمدی پیامبر گلویت را بوسید و بعد هم آهسته توی گوش فاطمه(س) نجوایی کرد که او هم آنجا را بوسید و اشک ریخت! می گویند فاطمه(س) کفن ها را که به زینب می داد یکی کم بود چون می دانست که برای جسم و جان تو کفن معنایی ندارد! می گویند وقتی حج را نیمه کاره رها کردی و راهی کربلا شدی تا به همه بفهمانی که حج رفتن در حکومت جور معنا ندارد همه گفتند نرو حسین کشته می شوی ! تصویر دوم: می گویند کشته می شوم مگر مردن برای یک جوانمرد ننگ است! مردن آن وقت ننگ است که هدف انسان پست باشد . مرگ برای کسی که برای حق و راه حق کشته می شود ننگ نیست و . . . تصویر سوم : مرگ فاصله شد . فاصله ای میان تو و آن ها. آنهایی که ادعای یاوری ات را می کردند ادعای تسلیم و عشق و ایثار و وفا را داشتند . تصویر چهارم : دو گروه بودند . دو ردیف دو دسته، حق و ناحق، برای خدا و برای دنیا . یک طرف نور بود و عشق و بالندگی و رویش و یک طرف تاریکی و سیاهی و ظلمت و خشکی و . . . آدمها انتخاب می کردند و شایدم انتخاب می شدند! تصویر پنجم : یک چیزی مثل بغض توی گلوی تاریخ گیر کرده است ، بغضی که با تنهایی علی در کوفه شروع شد به قرآن های به نیزه کشیده و میدان جنگ حسن رسید و بعد هم به صحرای کربلا ختم شد، و شاید نشد ! تصویر ششم : نمی دانم چرا ولی بعضی وقتها بعضی سیاه پوشیدن ها ، بعضی سینه زدن ها ، اشک ریختن ها و بعضی سقایی کردن ها به دلم نمی نشیند! باید قلبت را آن قدر پاک کنی که بتوانی نور را توی آن جای بدهی باید . . . آن وقت است که می توانی حسین را بفهمی معنای قیام و از جان گذشتن را درک کنی. تصویر هفتم : این ها را نگفتم که سیاه نپوشی و هیئت نروی، اشک نریزی و این کارها را کوچک بشماری! همه اینها را نوشتم تا یادمان بماند روح های بزرگ هرگز کوچک نمی شوند . هنوز هم می شود قتل یک نفر بشود قتل تمام مردم و راه یک نفر بشود راه تمام انسان ها! اصلا برای همین می گویند: کل یوم عاشورا و کل عرض کربلا ؟ تصویر آخر: ای مردم در دنیا به جز خدا چیزی پیدا نمی شود که این ارزش را داشته باشد که شما جان و نفس خودتان را به آن بفروشید ، حسین (ع) . ببخشید شما تا حالا چیزی از دست تان در رفته؟ تا حالا شده حسرت پریدن یک قاصدک روی دلتان بماند؟ دیده اید همین که یک ثانیه ازش غفلت کنید چطوری باد میبردش؟ تا حالا شده از یک جایی سر بخورید و بعد نتونید جلوی خودتان را بگیرید؟ ما داریم درباره یک رابطه حرف میزنیم ؛ در باره دوتا آدم که برای هم دیگر مهم شده اند. بیاد بیاورید آن روزهای اول را؛ همین جوری باران عشق میبارد،قورباقه ها صدای قناری از خودشان در می آورند، آدم دلش بستنی وانیلی می خواهد، دلش پیاده رو می خواهد، خوشش می آید هی آرزو ببافد، هی آرزوهایش را بلند بلند برای صدای آن طرف تلفن دکلمه کند، اوه بی شماره اس ام اس آوانگارد، بی شماره Offline متفاوت ، یک دنیا کلمات قصار و . . . ولی کاش دنیا با ندازه یک کارتون ساده بود؛آن وقت میشود با خیال راحت این خوشحالی دوطرفه را تا همیشه ادامه داد. معمولا ولی کارتون ها زود تمام میشوند و بعد نوبت بخش واقعی ماجراست؛وقتی که راند اول به پایان میرسد و قورباقه قورقورش را از سر میگیرد. حالا شما باید به اندازه یک آدم نابینا، نگران جلوی رویتان باشید. از اینجا به بعد چیزی قابل پیشبینی نیست . کنترل یک رابطه دوطرفه نیاز به استراتژی دارد. . میشه استراتژی تو به منم بگی؟ چون من هیچ استراتژی ای ندارم !!! . . پی نوشت: باید هی بچینید و به هم بزنید تا بتوانید توی دست تان نگه اش بدارید. سکانس اول ولش کن بی خیال . . . !!! سکانس دوم ترم دوم روانشناسی بالینی بودم . بچه ها داشتند موضوع های پیشنهادی استاد روانشناسی فیزیولوژیک را بین خودشان تقسیم میکردند. موضوع رفتار جنسی روی تخته سیاه خط نخورده مانده بود و هیچ کس به خودش اجازه نمی داد حتی نگاهش بکند چه برسد به اینکه در موردش کنفرانس بدهد. جسارتم گل کرده بود. به یکی از بچه ها گفتم با هم این موضوع را کار کنیم به شرط اینکه حرف های (بی ادبی) اش را من بگویم و حرف های پیچیده شده در کلمات قلمبه سلمبه علمی را او. قبول کرد. هیچ وقت روی هیچ کنفرانسی اینقدر کار نکردم و هیچ وقت واکنش هایی به این بدی از مخاطبم ندیدم. سر کنفرانس، جو کلاس به هم ریخت. چند تا از دختر ها پاشدند رفتند بیرون. پسر متاهل کلاسمان آشکارا می خندید و پسرهای دیگر پچ پچ می کردند و ریزریز مزه می ریختند. بقیه هم جوری نگاه می کردند که نشانه ای از اشتیاق در چشمانشان نباشد. استاد این جو را که دید گفت کنفرانس را قطع کنم ! باورم نمی شد دارم در رشته ای به نام روانشناسی بالینی درس می خوانم. . . . پی نوشت:بقیه سکانس ها هم فیلتر !!! 

| Design By : Night Skin |


