هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن
بی خداحافظی .....
خواهر من، زور که نیست فال دختران پشت کنکوری: خواهر من، زور که نیست. به زرو هم که باشد، خوب زور آقایان بیشتر است. بر فرضم که طبق معمول چند ســـال اخیر از آقایان پیشی گرفتی و در کنـکور پذیرفته شـدی، به قول مرکز پـژوهش هـای مجلس (با نگرانی هایی از حیث اجرایی از جمله تامین خوابگاه)برای شمـا چـه بایـد کـرد؟ نـه، چـه بایـد کـرد خـب بـا ایـن معضل بـشری، تـاریخـی - فیزیوماورایی و فلان و فیسار؟فلذا ما هم مثل مرکز پژوهش ها ودیگر آقایان مربوطه و خانم ها و غضنفر اینا (نسبت به حضور بیشتر زنان در دانشگاها هشدار می دهیم) وخواستار پذیرش مضاعف جنسیتی و بلکم ممنوعیت ورود هر گونه خانم! به هر گونه مکتب یا دارالفنون (دانشگاه) می باشیم. . . فال جوانان اتول باز: ای صاحب فال، ای عزیز،به امید خدا از صحنه روزگار محو شوی که هر چه مشکلات داریم از وجـود تو و امثـال تو نـشات می گیرد نایب رئس جامعه اندیشمندان ترافیک هم در همین راستا گفته (20 تا 25 درصد از ترافیک تهران به علت تفریح جوانانی است که از روی سرگرمی در خیابان ها و بزرگراه های شهر تردد می کنند). شب که می شود دیگه بدتر! ای جوان حیا کن و برو سراغ تفریحات سالم. . . . منبع یک جایی در احوالات علامه طباطبایی آورده اند که کل تفسیر (المیزان)اش را با مداد نوشت. وقتی می پرسیدند چرا؟ می فرموده بنای آهن بر خوشنت است و اشاره می کرده به همان آیه(وانزلنا الحدید،فیه بس شدید)می فرموده مداد مثل خودکار نیست،فلز ندارد. فکر می کنم این بهترین حرفیست که کسی می توانسته در مورد مداد بگوید.مداد چند تا فرق اساسی با بقیه ابزارهای نوشتن دارد که همین فرق ها باعث می شوند یکی مثل من لذت نوشتن یا خط خطی کردن با مداد را با هیچ چیزی عوض نکند. اول از همه اینکه مداد اصل است واصالت دارد پلاستیک نیست،چوب است و زغال.وقتی مداد را توی دستت می گیری،احساس غریبگی نمی کنی.مداد با دستت آشناست. مداد با دستت مهربان است. مداد با حوصله است،نه در سرما قهر می کند و نه در سرما جوهرش را می دهد بیرون . . . مداد اجازه تصحیح اشتباه را به صاحبش می دهد.مداد را می شود پاک کرد و دوباره سه باره نوشت.مداد راحت است.مداد صادق است،مقل بقیه قلم ها نیست که تا لحظه آخر گولت بزند که می تواند باز هم بنویسد.نه،مداد هر چقدر امکان نوشتنش-یعنی زغالش- کمتر می شود،می گوید من را بتراش و خودش نشانت می دهد که کی باید به فکر قلم جدید باشی. مدا با همه قلم ها فرق دارد،تویش یک ذره هم فلز نیست،بنایش بر خوشونت نیست. با مداد می شود مهربان بود. . . منبع یک جایی گویا این طوری شروع می شود: می گویند شهرزاد گرفتار شد باید یک شب همسر پادشاه می شد و فردا گردنش را می گذاشت زیر شمشیر جلاد! شهرزاد برای اینکه واقعیت زندگی سرش را نپراند،شروع کرد به تعریف قصه ای جذاب آن قدر که شاه ناچار شد شب بعد هم او را زنده نگه دارد تا بقیه اش را بشنود.قصه های شهرزاد همان اتفاقات بی مزه دور و بر بود که با تخیل عجیبش به آنها شاخ و برگ داد.ماجرا 1001 شب طول کشید و شهرزاد با قصه هایش جاودانه شد . . . . پی نوشت : امسال هم مثل همیشه، ادبیات منبع تمام نشدنی ایده های سینمایی بود سینما بیشتر از هر چیز دیگری به داستان خوب نیاز داردو داستان هم یعنی ادبیات و کتاب. سه روز گذشته بود،از روزی که ناهید رو از نزدیک دیده بودم ، احساس علاقه شدیدی بهش پیدا کرده بودم! به طوری که حاضر بودم هر روز از مادرش یک کشیده آب دار نوش جان کنم ولی ناهید رو از دست ندم، ولی ظاهرا که از دست داده بودمش! آخه این ارتباط خراب شده ما اینترنتی بود . بعد از اون جریان دیگه از ناهید خبری نبود، ظاهرا تو خونه حسابی محدود ش کرده بودن که دیگه اینترنت م نمیومد، شایدم مخش رو زدن که بی خیال من بشه(خدا اون روز رو نیاره) .(ای خاک بر سرت کنن سهیل ، بس که بی عرضه ای آخه خره، مردم آدرسی میگرن، شماره تلفنی میدن اونوقت توی گاگول هیچ غلتی نکردی، برو بمیر ، دختره پرید دیگه . . . ) یکسره به خودم سرکوفت میزدم نمیدانستم چطوری باید پیداش کنم . کار هر روزم شده بود رفتن تو اینترنت و به اندازه یک کتاب آف گذاشتن که شاید فرجی بشه . . .. یک روز که داشتم خاطراتم رو با تراکتور شخم میزدم یک چیزی مثل بمب اتم تو کله نخودیم منفجر شد، اسم مدرسه ناهید (طوبا) . با این انرژی هسته ای که پیدا کرده بودم تو سه سوت آمار مدرسش رو در آوردم و با توجه به اینکه عصر با من قرار گذاشته بود کشف کردم که باید تو شیفت صبح درس بخونه . فردای اون روز یک ساعت قبل از تعطیلی شیفت صبح خودم رو رسوند م در مدرسش و تو یک مکان حفاظت شده خوب استقرار پیدا کردم . فقط خدا خدا میکردم که ناهید اسم مدرسش رو درست گفته باشه، خلاصه چشم ما به در این مدرسه خشک شد . زیر پا مونم علف سبز شد تا اینکه در این بهشت باز شد و سیل فرشته ای بود که میومد بیرون، انگار همشون شکل هم بودن مونده بودم تو این همه دختر من چطوری ناهید رو پیدا کنم. از یک طرف م میترسیدم یکی بیاد بهم گیر بده که تو چرا اینجا ایستادی و داری دخترای مردم رو دید میزنی . تو همین حول و بلا داشتم سیر می کردم که چشمام میخ کوب شد به گوشه خیابون . زووم کردم رو منطقه مورد نظر، گفتم: جون سهیل داری سراب میبینی ! ولی نه، خودش بود، ناهید . یک نگاه به دور و برم انداختم تا از امن بودن منطقه مطمئن شم ، ظاهرا که همه چیز عادی بود یواش یواش به طرف منطقه شناسایی شده راه افتادم ، هنوز چند قدمی جلو نرفته بودم که یک پراید مشکی جلو ناهید ترمز زد و ناهید خانوم سوار شد و رفتن!! منو میگی مارس مونده بودم انگار یک سطل آب یخ روم خالی کرده باشن ، دلم می خواست سرم رو محکم به یک جای سفت بکوبم . دست از پا درازتر برگشتم . اون طوری که از ظاهر راننده پراید معلوم بود میشود حدس زد که طرف پدرش بوده و به احتمال خیلی زیاد هر روز میاد دنبال دخترش . باید فکر یک وسیله میکردم تا بتونم تعقیب شوون کنم . رفتم پی یک موتور کلی این درو اون در زدم و کلی منت کشی و پاچه خواری کردم تا حمید پسر همسایمون رازی شد یکی دو ساعت موتور ش رو قرض بده . فردا دوباره روز از نو روزی از نو ، با موتور حمید خان رفتم در مدرسه یک جا منتظر موندم تا مدرسه تعطیل شد و ناهید عزیزم اومد بیرون و مثل دیروز سوار ماشین پدرش شد و رفت ، منم مثل تو فیلم های پلیسی پشت سرش ون راه افتادم ناگفته نمونه که دست فرمونم افتضاح بود و کل سابقه موتور سوا ریم به دو ساعتم نمیرسید ، تو این پلیس بازیم چند بار نزدیک بود خودم رو سقط کنم که به خیر گذشت . بالاخره به هر جون کندی بود محل زندگی ناهید خانم رو کشف کردم و از این بابت به شدت به خودم میبالیدم .صبح کله سحر خونه رو به مقصد خونه ناهید ترک کردم، بیچاره مادرم فکر می کرد دارم میرم کتابخانه درس بخوانم . باید از طریقه رفتن ناهید به مدرسه هم اطلاعاتی به دست میآوردم تا ببینم راه گریزی هست یا نه . یک نیم ساعتی در خونه ناهیدشون اینا الاف شدم تا بالاخره تشریف آوردن بیرون ولی با دیدن بادی گارد خطرناک ناهید خانم زانو ها سست شد، خودم رو کشیدم پشت دیوار که یک وقت مادرش منو نبیند . با برسی مسیر خانه تا مدرسه ناهید خانم و اسکورت ویژه ای که ایشون رو همراهی میکرد تقریبا شانس نزدیک شدن به ناهید خانم صفر بود . بعد از چند بار رفتن در خونشون و مدرسش به این نتیجه رسیدم که فایده ای نداره نمیشه که نمیشه، بدجوری ضد حال خورده بودم . می خواستم قید ناهید رو بزنم ولی نمی تونستم ، باید یک راه حل دیگه ای پیدا می کردم. عصر جمعه بود تصمیم گرفتم برای فرار از این دنیای کسل کننده یک سر برم تو دنیای مجازی ، آی دیم رو که باز کردم برای چند ثانیه پشت مانیتور خشکم زد ، ناهید برام آف گذاشته بود . وای وای باورم نمیشد، کلی قربون صدقم رفته بود و احساس دل تنگی کرده بود و از این حرف ها و نوشته بود که مادرش اینترنت رو قدغن کرده و الا نم از خونه خالش و با کامپیوتر دختر خالش به طور کاملا سری با همکاری دختر خالش موفق به کانکت شده . البته ناگفته نمونه که من قبلا تمام عملیات های رو که انجام داده بودم برای ناهید به صورت آف فرستاده بودم و ناهید باورش نمیشود که من به خاطر اون اینقدر خودم رو به آب و آتیش زده بودم (خیلی از من خوشش اومده بود). اون طوری که نوشته بود ظاهرا فردا هم می خواهد بیاد خونه خالش تا با دختر خالش درس بخونن واسه همین قرار یک ساعتی رو برای چت کردن با من گذاشته بود. دیگه انگار دنیا رو به من داده باشن حال خودمم نمیفهمیدم . بالاخره فرداش بعد از کلی وقت صرف کردن تو اینترنت تونستم بیست دقیقه با ناهید جونم چت کنم که فکر می کنم رمانتیک ترین و عاشقانه ترین چت زندگیم بود. بالاخره قرار بر این شد چون ناهید نمی تونست زیاد بیاد خونه خالش برای درس خوندن و از اونجا چت کردن خیلی خطرناک بود، از طریق یکی از دوستانش به نام زهره که از جریان ما با خبر بود بتوانیم ارتباط داشته باشیم و مثل عهد غجر با نامه نگاری از حال هم با خبر باشیم تا آب ها از آسیاب بیوفته و شک مادر ناهید به یقین تبدیل بشه که دیگه دخترش با هیچ پسری ارتباط نداره . دیگه کارمن شده بود شبها زیر نور ماه حرف های عاشقانه نوشتن و بردن نامه سر قرار و دادن اون به زهره خانم و گرفتن نامه ناهید و خوندن اون تو تنهایی اتاق .(البته جا داره من همین جا از زهره خانم به خاطر همکاریش ون تو این پروژه کمال تشکر رو داشته باشم). این داستان دو سه هفته ای ادامه داشت تا اینکه تقریبا مادر ناهید دیگه رو دخترش حساسیت نشون نمیداد و اون رو هر جا که می خواست بره اسکورت یا تعقیب نمیکرد . بالاخره من تونستم با دختر آرزوهایم توی راه خونه به مدرسه و گاهی مدرسه به خونه از نزدیک حرف بزنم و کلی قربون صدقه هم بریم و سوالی که مدت ها ذهن من رو به خودش مشغول کرده بود رو از نزدیک از خودش بپرسم،که چطور مادر ناهید از محل قرارمون باخبر شده بود. ظاهرا داستان از این قرار بود.زمانی که من و ناهید با هم ارتباط ویس چت داشتیم و دل و قلوه میدادیم و قرار فیکس می کردیم ، مادر ناهید برای کاری به اتاق ناهید میاد پشت در اتاق متوجه صحبت کردن دخترش با کسی میشه و چون صحبت ها به طور وحشتناکی مشکوک بوده بدون اینکه ناهید بفهمه وارد اتاق میشه و تمام صحبت های ما رو گوش میکنه و از محل دقیق قرارمون با خبر میشه . تازه ناهید خانم وقتی متوجه حضور مادرش میشه که با من خداحافظی کرده بود (تازه خانم عکس من رو هم باز کرده بودن و داشتن سیاحت می کردن که مورد شناسایی مادرشان واقع میشه) البته بازم ناگفته نمونه که موقع راه رفتن با ناهید جونم همیشه فکر می کردم یکی الان از پشت میزنه پس کلم . میتونه ادامه داشته باشه . نکته: آیا ادامه دادن این رابطه به نفع سهیل و ناهید هست؟چرا؟ آیا کمک کردن به برقراری همچین رابطه هایی درست هست یا نه؟ دفعه اولم بود بگی نگی یکم استرس داشتم ، پیاده رو هم از شانس من شلوغ بود ، با نگاهم بین عابر های پیاده دنبالش میگشتم ، یک جور ایی هر دختری که میدیدم فکر می کرد خودشه ! . . . ساعت پنج و ده دقیقه شده بود ولی هنوز که خبری نبود!! یک دم زیر لب با خودم حرف میزدم . . . ( خاک بر سرت سهیل ، نکنه سر کار باشی . . . فکر کنم خودشه ! . . . نه این هم نبود ! پس چرا نیامدی ناهید ؟! بد میگن پسر ها بدقولند . . . نخیر خبری نیست ! ) همین طور که لا به لای جمعیت پیاده دنبال چهره ناهید میگشتم که کی نمایان میشه ، زنی که با سرعت به طرف من میآمد توجه من رو به خودش جلب کرد ، تا بیام بفهمم چی به چیه برق دویست و بیست ولت از چشمام پرید و صدای کشیده ای که خوردم تو گوش هام پیچید هنوز تو خماری سیلی ای که خورده بودم گیج میزدم که سنگینی چیزی رو پس کله ام احساس کردم سرم رو که گرفتم بالا کیف دستی رو که تو دست خانم به شدت عصبانی دیدم فهمیدم چی پس کله ام عزیزم خورده ، قبل از اینکه فرصتی برای حرف زدن پیدا کنم خانم به شدت عصبانی هر چی از دهانش در اومد نسارم کرد " پسره ی الاف بی پدر رو مادر ، حالا با دختر من قرار می زاری ، دختر منو اغفال میکنی ، بی بوته بیچاره ات میکنم و . . . " منو میگی یک دفعه وااا رفتم گفتم سهیل گاو ت زاید، زبونم بند اومده بود ، دست و پام رو گم کرده بودم دورو برم هم حسابی شلوغ شده بود راهیم برای فرار کردن نمیدیدم ، شروع کردم به انکار کردن قضیه در همین لحظه ناهید خانم(خیلی ناز بود ) رو دیدم که از لابه لای جمعیت خودش رو به ما رسوند و در حالی که با خجالت به من نگاه می کرد با تندی رو به مادرش کرد و گفت " مامان چیکار کردی این که اون نیست " در همین حال با دستش به چند متر جلو تر اشاره به کسی کرد که داشت با عجله سوار تاکسی میشود " او نجاست مامان دار ه میره فهمید شما اومد ین بس که سرو صدا کردین مامان " مادر ناهید که با تعجب به پسری که سوار تاکسی شد و رفت نگاه میکرد به ناهید گفت امکان نداره اشتباه کنم خودم عکس این پسر رو تو کامپیوتر ت دیدم ! مطمئنم که خودشه ولی دمش گرم ناهید کلید کرده بود که الا و بلا این اون نیست و تو داری اشتباه میکنی مامان جان منم که دیدم صحنه ها دار ه به نفع من ورق می خوره نطق بستم باز شد و شروع کردم به اعتراض کردن و دور برداشتن که من اینجا کاسب هستم و ابرو دارم و از این حرفها که اتفاقا دمش گرم یکی از مغازه دارهای اطراف که صحنه ها رو گرفته بود از پشت من در اومد و خلاصه مادر ناهید متقاعد شد که اشتباه گرفته و شروع کرد به معذرت خواهی منم کلاس گذاشتم گفتم درک می کنم خانم شما هم حق دارین پیش میاد و خلاصه از این حرفهای قلمبه سلمبه ، مادر ناهید یکم خجالت کشید به خاطر سیلی که به من زده بود و داشت دل جویی میکرد ، منم یواشکی زیر زیرکی داشتم ناهید رو نگاه میکردم که از خجالت صورتش سرخ شده بود. خیلی دلم می خواست ازش بپرسم : آخه دختر تو چطوری یک همچین سوتی دادی که مادرت محل قرارمون رو هم فهمیده؟!! . تو نگاه های یواشکی به ناهید و معصومیت صورتش غرق شده بودم که دیدم مادر ناهید داره میگه: خوب ببخشید دیگه . . . خداحافظ به دورو بر خودم که نگاه کردم خلوت شده بود وسط پیاده رو ایستاده بودم و مثل یک عاشق تیر خورده رفتن ناهید و مامان ش رو سیر می کردم . وااای خدا خیلی ناز بود این دختر خیلی باورم نمیشد که ناهید دوست دختر منه برای اولین بار بود که از نزدیک دیده بودمش ، از اینکه ناهید رو داشتم احساس غرور می کردم. یعنی میشه واقعاً ناهید مال من باشه . . . خیلی تیکه است . میتونه ادامه داشته باشه. نکته: به نظر شما اینکه دختر و پسر بی خبر بزرگتر شوون با هم قرار بزارن درسته یا نه؟ به نظر شما برخورد مادر ناهید با این موضوع درست بود یا نه؟ خدایی خودت تا حالا از این قرارها گذاشتی؟



| Design By : Night Skin |

