تبليغاتX
هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن


هنوز حرفهای ناگفته دارم گوش کن

بی خداحافظی .....

زندگی مثل بازی کردن تو یک استادیوم پر از تماشاگر و تماشاگر نماست.

وارد که شدی، محکوم به بازی کردن و ادامه دادنی. خطا و اشتباه ممنوع

است و این بازی هم فقط یک بار است. اولش هیجان دارد اما وقتی سوت

شروع را زدند، وسط های کار، شاید دیگر آرزویت این باشد که اگر تمامش

هم نمی کنند، لااقل یکی بیاید و محض رضای خدا ( تایم اوت ) بدهد. تو

خسته می شوی، کوفته می شوی، تمام می شوی اما باید ادامه بدهی.

عید و تعطیلات اجباری اش حکم همین وقت استراحت را دارد. برای آدم های

کار زده، ترافیک زده، تلوزیون زده، پول زده و آنهایی که یک سال زور زده اند

باور کن خودشان هم نمی دانند که باید این همه (زده) شده باشند برای

چی. وقتی درست در روزهای آخر سال، ماتریکس زندگی یک باره Restart

می شود، تو فرصت پیدا می کنی که نفس بکشی، فکر کنی که دارد چه

اتفاقی تو این استادیوم برایت می افتد. حالا راحت می توانی (نه) بگویی،

کار تعطیل، زندگی اما در جریان است آرام. بعد از این البته باید شروع کنی

اما حالا، نقطه می گذاری و می روی سر سال بعد.

.

.

.

منبع: یک جایی

یک آرزو اینکه به آرزوهاتون برسین . . . تا بعد خداحافظ

 

 

نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 6 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |

طرفداران یک نامزد مجلس هشتم که هم اکنون نیز نماینده مجلس است،

در یکی از استان ها برای جلب توجه مردم به این کاندیدا، اقدام به انتشار

گسترده اعلامیه ترحیم وی کردند! (جراید)

با توجه به اینکه ایده تبلیغاتی در این ایام بسیار مهم است و بعضی کاندیداهای

محترم با کمبود ایده تبلیغاتی مواجه هستند،  دیگر راهکارهای تبلیغاتی جهت

( جلب توجه مردم ) به شرح زیر توصیه می شود:

 

ایده تبلیغاتی اول: با توجه به کمبود جسد برای تشریح در برخی رشته های

علوم پزشکی که چندی پیش نیز توسط مسئولان مربوطه اعلام شده بود،

پیشنهاد می شود کاندیداهای محترم با حضور در دانشگاه ها و دانشکده های

پزشکی استان، اعلام کنند حاضرند به عنوان جسد برای تشریح در اختیار

دانشجویان قرار گیرند!

ایده تبلیغاتی دوم: کاندیداها می توانند برای جلب نظر مردم، سوار هواپیما

شده و ناگهان به کابین هواپیما رفته و اعلام کنند ( مسافرین محترم این

جانب کاندیدای انتخابات مجلس هستم و هواپیما نیز در حال سقوط است!)

به این ترتیب با غش و ضعف کردن تعدادی از مسافران و ریختن کلک

و پره بقیه آنها و بازداشت و وثیقه و وثیقه کشی برای کاندیدای مورد نظر،

ملت هیچ گاه [...] وی را فراموش نکرده و نظرشان نسبت به وی کاملا

جلب خواهد شد!

.

.

.

منبع یک جایی

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط پسر ایرانی| |

 

می دونی؟ تو هیچ رویایی نداری، تو هیچ وقت پیشرفت نمی کنی. به نظرم بهتره بری خودت

رو بکشی. چشمهایم گرد شد یکهو! اینها را پسری 18 – 19 ساله ای می گفت که روی

صندلی کافه لم داده بود و سیگار دود می کرد. روبه رویش هم دختری نشسته بود که به

وضوح از او کوچک تر بود. چشم های دختر از شنیدن این حرف ها گرد شده بود. پسر اما

همچنان ادامه می داد،( من هی دارم به تو میگم پاشو با من بیا، تو هی میگی درسم مونده.

هی میگی میخوام اینجا بمونم، می خوام فوق لیسانس بگیرم. تو باید بری بمیری با این

عقاید کپک زده ات. واقعا متاسفم برات که فوق لیسانس اینجا رو به من و پیشرفت ترجیح می دی). خیلی دلم می خواست بدانم این پیشرفتی که پوریا(خب، اسمش را شنیدم وسط

حرف های شان، نیم متری که بیشتر فاصله نداشتیم!) این طوری سنگش را به سینه میزند

چیست. قرار است چیکار بکند که این طور دختر را بین ماندن و رفتن دودل کرده ، ( بابام داره

یک قرار داد می بنده که تو ونزوئلا کارخانه سیمان بزنه. اگه ببنده من میشم رئیس کارخانه.

15 شهریور هم میرم آمریکا که کارم رو شروع کنم. می دونی؟ قرار نیست یک رئیس تو سر

ونزوئلا زندگی کنه که، ماهی 2-3 بار می رم یک سر میزنم و میام. فکر کنم اگه بد شانسی

نیاریم  ماهی 8 هزار دلار رو راحت در بیاریم). بقیه حرف ها هم معلوم است دیگر، نه؟ یک ویلا

می خریم و با هم ازدواج می کنیم و تو هم می آیی تو دفتر خودم کار می کنی و برایت ردیف

می کنم که درس بخوانی آنجا و . . . دختر به وضوح قافیه را باخته بود. او دیگر از موضع قدرت

حرف نمی زد، سعی می کرد جوری ادامه صحبت ها را بگیرد که ونزوئلا را از دست ندهد. در فاز دوم حرف های او دیگر خبری از فوق لیسانس و رویای استاد دانشگاه شدن نبود. پسر

امکانات رفاهی توی ابر بالای کله اش را مدام گسترش می داد و یکی یکی مواضع حریف روبه رویش را فتح می کرد. دختر خام می شد و لبخند روی صورتش بزرگ تر. داستان به انتهایش می رسید. قرار ازدواج می گذاشتند انگار، مشروط به اینکه سرکار خانم درسش را ول کند و مخالفتی با آمریکا رفتن نداشته باشد.

دختر گیج بود و پسر خوشحال. رفتند پی کارشان . من اما احساس حماقت می کردم. آخر خیلی وقت بود که فکر می کردم دوره این گول خوردن های ساده گذشته است .

.

.

.

منبع: یک جایی

 

نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |

یکـدفعـه از این رو به آن رو مـی شود. اگر تا دیروز لـب به ســیگار نمــی زد حالا

پـاکت پشت پـاکت دود می کند، اگر تا دیروز شـاد بودن و سر زندگی اش تـوی

تـمام دانشـگاه سر زبان بود، امروز دیگر یا آن قـدر خودش را تـوی اتـاق حبـس

کرده است که دیـگر کسی نمیبیندش یا ایـنکه اسطوره غـمگینی و آشــفتگی

می شود. بعضی وقت ها هم یکدفعه آدم منطقی ای می شود، کسی که همه

چیزش نهایت دیوانگی است، خندیدنش، حرف زدنش، پوشیدن اش و حتی رابطه

برقرار کردنش. برای این آدم فرضی فقط یک اتفاق افتاده است !؟

او ( نه ) شنیده است !!!

 

آنهایی که به ادبیات عاشقانه ایران علاقه دارند، احتمالا می گویند خیلی نامردی است

کـه شکست عشقـی را بیاوریم و بـا خط کش علم روانشناسی انـدازه اش را بـگیریم و

برایـش نسخه بـپیچیم. آنها عاشق قصه زندگی شهریارند. آنها عاشق ( آمدی جـانم به

قربانت ولی حالا چرا ) هایی هستند که شهریار بعد از شکست عشقی اش گفت. آنها

دیوانه ( لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد )های حسین منزوی اند. آنها می دانند شکست

های عشقی می تواند( واسوخت )های محشری به وجود بیاورد که وحشی بافقی ورد

زبانـش بـود. آنها مشـتری پر و پا قرص ( عشق من شد سـبب خوبی و رعـنایی او / داد

رسوایی من شهرت زیبایی او )هستند. آنها دلشان نمی آید لذت گوش دادن به ( خیال

نکن نباشی ) عـصار را با تـوصیه های روانشـناس ها عوض کنند. به آنها حق می دهم.

این هم یکی از راه های کنار آمدن با شکست عشقی است، پناه بردن به شعر، فقط به

شکل شعر خواندن و آه کـشیدن نـباشد. کـاش شعر گـفتن با شکوه را به عـنوان راه حل

ادبی شکست عشقی انتخاب کنید.

شکست عاطفی یکی از درد آور تـرین اتـفاقـاتـی است که ممکن است برای هر کـس رخ

دهد اما مسلما آخر دنیا نیست.

.

.

.

پی نوشت: شکست عشقی یکی از 23 عامل خودکشی در ایران است .

 .

منبع یک جایی

 

نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط پسر ایرانی| |


Design By : Night Skin